حماسه سرایی سر در غزل

خوشا به حال شماها که شاعری بلدید!

چه حرف ها... که درونم نگفته می ماند...

(رضا احسان پور)

فردوسی می تواند به خود ببالد، که شاهنامه ای باشکوه در قالب مثنوی سروده است، و برقعی نیز هزار سال پس از فردوسی، که ولی نامه ای سروده بِشکوه در قالب غزل و قصیده، بیش باد و کم مباد انشاءالله.


به نامِ نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

 

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

 

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق!

که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

 

نگاه کن به زمین! ما رأیتُ إلا تن

به آسمان بنگر! ما رأیتُ إلا سر

 

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

 

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر»

 

همان سری که "یُحِبُّ الجمال" محوش بود

جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

 

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک، همه بودند سروران را سر

 

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

 

سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

 

بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت

برو به معرکه با سر، ولی میا با سر

 

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

 

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید

به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

 

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر



همان که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود، پا تا سر

 

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

 

میان خاک، کلام خدا مُقَطُّعه شد

میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

 

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ي اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

 

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

 

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

 

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

 

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

 

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟

به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

 

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر...


سید حمیدرضا برقعی


 

شهر، بانوی ما

غزل مثنوی زیبایی از شاعر خوب شهر ما، در نعت و وصف شهربانوی ما...


همسایه سایه ات به سرم مستدام باد!

لطفت همیشه زخم مرا التیام داد!

وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام تویی
تنها دلیل این که من اینجایی ام تویی

هر شب دلم قدم به قدم می کشد مرا
بی اختیار سمت حرم می کشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل می کند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست می دهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه، دمادم هزار شمع
روشن کننند هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست
خونین تر است ماه محرم کنار تو

مادر کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می شویم
وقتی که با ملائکه همگام می شویم

بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات
مردان شهر نوکر و زن ها کنیزهات

زیباترینِ خاطره هامان نگفتنی ست
تصویرِ صحن خلوت و باران نگفتنی ست

باران میان مرمر آیینه دیدنیست
این صحنه در برابر آیینه دیدنیست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قومِ طایفه، ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار می کنم
در مثنوی و در غزل اقرار می کنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم
عمریست محو او به تماشا نشسته ایم

این جا کویر داغ و نمک زار شور نیست
ما رو به روی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سال هاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما، بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

از ما به جز بدی که ندیدی... ببخشمان
از دست ما چه‌ها که کشیدی... ببخشمان


من هم دلیل حسرت افلاک می شوم
روزی که زیر پای شما خاک می شوم...

 سید حمیدرضا برقعی

سیاه پوش

سیاه پوش

از آن وقت هایی است که حسرت دارم کاش شاعر بودم... اما چه باک، وقتی قرن ها پیش حافظ گفته؛ و امروزه هم غزل عاشورایی کم نیست. شاید اگر شاعر بودم، من هم چنین می سرودم:


زان یار دلنوازم، شکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی، خوش بشنو این حکایت

بی مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را، مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را، آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان، رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ، کان جا

سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت

هرچند بردی آبم، روی از درت نتابم

جور از حبیب خوش تر، کز مدعی رعایت

چشمت به غمزه ما را، خون کرد و می پسندی

جانا روا نباشد، خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی! ای کوکب هدایت!

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت...

عشقت رسد به فریاد، گر خود بسان حافظ

قرآن ز بر بخوانی، در چارده روایت



آن ظهر بی لجام که کردند پرپرت

خورشید خون گریست افق را برابرت

خاک حقیر سیر فلک را به سجده خواند

درقتلگاه ِ حضرتِ خورشید منظرت

خورشید اعظم از نفست شعله می کشید

قرآن به روی نیزه تو را خواند از برت 

تنها لبان توست شراب ِشهید ها

جویی است جاری از لب قند مکررت

بی منت بهار صحاری شکوفه داد

گل کرد نیزه بر رخ ماه ِ شناورت

حسنت برای عالم ذر شعر می سرود

تفسیر شاعرانه ی عشق است باورت

آتش زدی به هستی عالم امیر عشق

باز این چه شورش است که افتاده بر سرت

شعرم کجا و تاب سرودن برای تو

آفاق هم نمی کند آخر میسّرت

از محتشم گرفته و از رودکی و شمس...

ماندند در سرودن ابیات آخرت...


سید مهدی نژادهاشمی

از ازل...

مادرم از روز ازل

باردار اناالحق بود

و زایمان شگفت تاریخ

بستگی به بازوی نیلی او داشت

مادرم

پنجره می پرورد

و دیوارها را

به خاک تکیه می داد

افزون بر تمام ترانه ها

زیر لب

به تعلیم فرشته ها

نغمه می خواند

و ملکوت عرش

فرش ساده ای بود

زیر گام های حضور بی بدیلش!

زبان آور بامداد ازل

مادرم باردار انالحق بود

و دامنی پر از ستاره و

جاودانگی داشت...

مرحوم سید حسن حسینی

سلامی به مادرم

به مادرم

که از نور معطر است

سلام می کنم امشب

صولت پدرم را

غارت شده می بینم

و اجدادم

چاووش خوان قافله های ارغوان و تمشک اند

به مادرم می گویم:

بی آسمانم

و زمین نیشم می زند

می چرخم

از خم کوچه ای

به خیابانی

و از خیابانی

به خلوتگاه های ارزان شده با درد

مادرم را می خوانم

در بی نشانی خاک

و دستش را می بوسم

دستی که

دو شاخه شاداب

در گلدان بهشت

به یادگار نهاد...

مرحوم سید حسن حسینی

آینه بر گور

جلال نوشت:

سنگی بر گوری

من باید بنویسم

آینه بر گورم گذارید

آن که به دیدار من بیاید

خود را خواهد دید

بر جایی که من آرمیده ام...

مهارت های زندگی

/**/

 

می توانم بگریم
می توانم سال ها بگریم

گریستن

کسب و کار من است


می توانم بخندم

می توانم بارها بخندم

خندیدن

تنها مهارتی در زندگی است

که من

بدون آن که دوره اش را دیده باشم

در زنده گی دارم


کسی می داند

آیا

مهارت دیگری هم هست

که قلب های شکسته

روح های زخمی

و جان های شیفته را

التیام بخشد؟

 

حیا

/**/

وقتی نگاهم نمی کنی
چشم هایم خم می شوند

به احترام حیای عینکی که به چشم داری

عرق کرده شیشه هایش
...

 

رنگ ها

چشم هایت:

سرخ

چهره ات:

زرد

رگ هایت:

آبی

وجودت

سه رنگ اصلی زندگی من است

پس

گریه نکن...

من از سفید

من از سیاه

بیزارم...

اندوه من

من مادر اندوهم

کوچک است

اما کم کم

بزرگ می شود

و تربیتش

سخت تر

...

از خیابان که می گذریم

دست مرا می گیرد

در خانه

غذایش را می دهم

و هنگام خواب

می بوسمش

اما اندوه من

خوابش نمی برد

و تا صبح

می گرید

باید او را

در آغوش بگیرم

شاید

روزی

آرام بگیرد

سیلاب

مادربزرگ

روزی برایم

قصه ای از عشق گفت:

خون:

قطره قطره

اشک:

چکه چکه

غم:

دریا دریا

و اندوه:

سهمگین...

سیلاب است عزیز من

بر بلندای کوه بنشین...

سویینی تاد

حرف هایت

مغزم را از هم پاشید

و تیر نگاهت

قلبم را...

از دیوار وجودم

خون می چکد

و تو سرمست

جامی از آن

به سلامتی من

می نوشی!

شاهد

من از تو می گریزم

تو از من

...

پس چگونه است

که جهان

در دادگاه زندگی

شهادت می دهد:

ما یک روحیم

در دو بدن؟!

قیمت

اشک

ارزان

و در دسترس

کم ترین بهایی است،

که از دوری ات

می پردازم