روز، داخلی، خانه
روز، داخلی، خانه
خیلی کم پیش می آید خانه تکانی کنم. تمیزکاری خانه ما، مرتب و هفتگی است. ماهی یک بار هم معمولا دل و روده کشوها، کمدها، کابینت ها و هر چیز پستو مانند و صندوقچه گونی را بیرون می ریزم و دوباره از نو می چینم. فرش نمی شویم، چون جایی برای پهن کردنش ندارم. به سقف و کاشی های ردیف بالاتر از قد خودم در آشپزخانه کاری ندارم، چون دستم نمی رسد. پرده ها را دست نمی زنم، مگر خیلی کثیف و سیاه شده باشند و هنگام ورود مهمان توی ذوق بزنند. مبل ها را هم بیخیال می شوم، برای این که چوب شان باد می کند و خراب می شود. فقط روکش تشکچه هایش را روز 29 اسفند می اندازم توی ماشین لباسشویی.
تنها سرویس بهداشتی و حمام خانه است که روی تمیزی شان وسواس دارم. کاشی ها باید برق بزنند و هرچند حساسیت شدیدی به مواد شیمیایی دارم، اما بازهم با جوهر نمک و چند جور مایع سفید کننده می افتم به جان در و دیوار این دو جا. در کل خانه تکانی عمیق ندارم. مخصوصا که کمتر پیش می آید کسی در این کار به من کمک کند.
اما حکایت خانه تکانی های مادرم، حکایت دیگری بود. وسواس غریبی داشت و سالی دوبار، اسفند و شهریور، به مفهوم واقعی کلمه خانه تکانی می کرد. تکاندن خانه ما کم از یک زلزله هفت ریشتری نداشت! تمام درهای موجود در خانه از جا درمی آمد. هرچه پشت در بود، روی یک روفرشی بزرگ، بسته به سردی و گرمی هوا، توی ایوان خانه یا پذیرایی چیده می شد. شیشه ادویه ها، قند و شکر، چای و ... خالی می شد، شیشه ها شسته می شدند، توی آفتاب خشک می شدند و دوباره پرشان می کردیم. فرش ها و موکت ها و مبل ها کف حیاط پهن می شدند و طی مراسمی آیینی، یک بار من و یک بار مادرم، اول با شلنگ آب کر داده می شدند، بعد با پودر لباسشویی یا شامپو فرش و به کمک یک پاروی بزرگ که دوبرابر قد من و مادرم بود، چرک های نامرئی شان گرفته شده و طی سه بار آبکشی، بازهم یک بار من و یک بار مادرم (محض محکم کاری!) بالاخره مادرم رضایت به آویز کردنشان از لبه ایوان می داد.
تمام لباس های موجود در خانه، چه تمیز و توی بقچه، و چه کثیف باید شسته می شدند. مامان آبکشی های ماشین لباسشویی را قبول نداشت و ناچار بودیم لباس ها را بعد از شستشو توسط ماشین که توی زیرزمین بود، بعد از طی مسافتی یک کیلومتری، با سبد روی سر تا حیاط خانه حمل کنیم و توی تشت بزرگ مسی جهازش، به دفعات آب بکشیم و در نهایت توی دلمان آرزو کنیم هرچه زودتر مادر فتوا به پاکی شان بدهد!
بعد تازه نوبت به پهن کردن می رسید. گفتم که، مادرم وسواس داشت. بند رخت خودش با بند رخت من و خواهرم جدا بود. حتا گیره های لباس هایش هم. رنگ متفاوت گیره ها و طناب ها، برای رعایت همین قانون بود. همچنان که بالش، ملافه، پتو و صندلی مخصوص خودش را داشت و به هیچ کس اجازه استفاده از آن ها را نمی داد. مهم ترین بخش خانه تکانی، آشپزخانه بود. غیر از کابینت ها که سرتاسر باید رو و تویشان را شلنگ می گرفت، قصه یخچال و اجاق گاز از همه پرغصه تر بود. آن قدر شلنگ آب را با فشار رویشان گرفته بود و سالی دوبار (البته تخفیف دادم، چون یخچال را عملا ماهی یک بار می شست!) در و دیواره و تویش را شسته بود، که کلا زنگ زده بودند. انگار سال ها وسط بیابان باران و باد و آفتاب خورده باشند. تازه وقتی همه را می شست و آشپزخانه بعد از یک هفته خشک می شد، مراسم چیدمان وسایل داخل کابینت ها را داشتیم.
هرچند از سه هفته قبل از عید مبل ها را می شستیم، ولی باز هم وقتی خودمان یا مهمان رویشان می نشستیم، حس می کردیم رودی جاری و خنک از زیر ما رد می شود! آب تا اعماق اسفنج شان نفوذ می کرد و به این زودی ها خشک نمی شد. برای همین طبق دستور مامان، برای این که به قول خودش زندگی اش به هم ور نشود، من و خواهرم وظیفه داشتیم قبل از ورود هر میهمان مبل نشینی، با یک ملافه مخصوص و تمیز دائم روی مبل ها بنشینیم و و روی فنرها بالا و پایین بپریم تا زودتر خشک شوند!
سقف، شیشه ها، دیوارها، درها هم باید بدون هیچ لکه می بودند. گاهی که تخفیف می داد، از خانم همسایه برای تمیزکاری این جورجاها کمک می گرفت تا من و خواهرم از وحشت خستگی به خاطر این همه تمیزکاری دق نکنیم.
تشریفات ورود مهمان هم خیلی خاص بود. مادرم هر عید عزا می گرفت. چون خاله زهرایم از تهران با هشت تا بچه که بی شباهت به لشکر مغول نبودند! به همراهی دایی علی و زن و بچه اش (بسته به این که دایی علی جبهه بود یا نه، گاهی فقط زن و سه بچه اش) به خانه ما حمله ور می شدند. گاهی دایی عباس و دایی محسن هم با خانواده شان از تهران می آمدند. طبیعی بود که این وسط جای خواهر بزرگتر، یعنی خاله اقدس با پنج بچه اش خالی بود، به همین دلیل آن ها هم افتخار حضور می دادند!
مامان قوانین خانه را به من و خواهرم دیکته می کرد تا با خطی خوش و چند گل و بلبل رنگی، روی مقوا بنویسیم و هر جایی که لازم بود بچسبانیم:
روی در آشپزخانه «ورود ممنوع! غیر از خاله لعیا (مامانم)»
روی در حمام «لطفا دست خیس به در نزنید»
کنار کلیدها و پریزهای برق «لطفا با دست تمیز و خشک!»
روی دیوار حیاط کنار بند رخت «لطفا لباس های زیر خود را در معرض دید عموم قرار ندهید...» یا «این بند مخصوص خاله لعیاست، پهن کردن لباس در این جا ممنوع می باشد!»
یا حتا توی دستشویی حیاط «بد نیست هنگام خروج، نگاهی به پشت سر خود بیندازید!»
هر سال عید نوروز، خاله ها و دایی ها به عشق دیدن برگه های جدید قوانین که سال به سال هم اضافه می شدند، می آمدند خانه ما! بدون ملاحظه، خلاف تمام قوانین رفتار می کردند و آخر تعطیلات، مامان خسته، افسرده و عصبی، یک بار دیگر ظاهر همه چیز را، مخصوصا آشپزخانه را کر می داد تا خیالش راحت بشود... ولی خب، همچین راحت هم نمی شد. چون تا سال بعد یادش بود که کی کجا و چطور حرفش را گوش نداده و نقشه می کشید که چطور عید سال بعد حالی اش کند که باید ملاحظه صاحب خانه را بکند.
مامان همیشه خسته بود. نه فقط از خانه تکانی های عید و تابستان، از دوشیفت کار سنگین در مدرسه... یا معلم بود، یا مدیر و یا معاون. تنها بود، چون پدر یا همسری نداشت کمکش کند، برادرها و خواهرهایش هم مشغول زندگی خودشان بودند. مادرش هم پیر بود و توان کمک به او را نداشت. من و خواهرم از حساسیت ها و وسواس هایش خسته می شدیم، اما نق نمی زدیم. به او حق می دادیم. مامان مرد بیرون از خانه بود، و من شده بودم زن خانه. بیشتر وقت ها آشپزی با من بود. مادرم دیگر حوصله پخت و پز نداشت. تنها اداره کردن زندگی، برای زنی که در بیست و دو سالگی همسرش را از دست داده، خیلی سخت بود. آن هم با دو دختر کوچک...
برای همین است که من حوصله خانه تکانی مفصل را ندارم. هرچند همیشه توجیهم این بوده که وقتی مستاجرم، ارزش ندارد این همه وقت بگذارم. اما شاید چون یاد زحمت های سخت و طاقت فرسای مادرم می افتم و روزگار کودکی که برای من به بزرگسالی کردن و خواهری کردن برای مادرم گذشت، از خانه تکانی پشیمان می شوم. وقتی بهش فکر می کنم، یاد خستگی ها و گریه های مادرم می افتم که گاهی از بی پناهی ها و آزارها، نیمه شب به آشپزخانه پناه می برد، در یخچال را باز می کرد، سرش را می برد آن تو و هق هق کنان، سعی می کرد صدای گریه اش ما را از خواب بیدار نکند... اما من، همیشه بیدار می شدم.
نمی دانم چه شد که از مادرم و خانه تکانی هایش نوشتم. شاید برای این که یادم بیاید، روز و روزگاری نه چندان دور، با همه مشکلاتی که داشتیم، جنگ، کمبودهای مادی و معنوی مختلف، تنهایی و ... باز هم در سال نو، در جستجوی شادی و امید، همه خانواده مادری ام در خانه خاله لعیا که کوچکترین دختر مادربزرگم بود و اتفاقا اوضاع مالی مناسبی هم نداشت، جمع می شدند و دل هایشان را نو می کردند. خانه کوچک ما، که سه درخت انار داشت، سه درخت زبان گنجشک، یک درخت سیب و یک انگور عسگری که تابستان ها ماجراها داشتیم سر خوردنش... خانه ما، خانه خاله لعیا که اسمش سخت بود و خواهرزاده ها و برادرزاده ها صدایش می زدند: خاله لیلا.