روز، داخلی، خانه

روز، داخلی، خانه

خیلی کم پیش می آید خانه تکانی کنم. تمیزکاری خانه ما، مرتب و هفتگی است. ماهی یک بار هم معمولا دل و روده کشوها، کمدها، کابینت ها و هر چیز پستو مانند و صندوقچه گونی را بیرون می ریزم و دوباره از نو می چینم. فرش نمی شویم، چون جایی برای پهن کردنش ندارم. به سقف و کاشی های ردیف بالاتر از قد خودم در آشپزخانه کاری ندارم، چون دستم نمی رسد. پرده ها را دست نمی زنم، مگر خیلی کثیف و سیاه شده باشند و هنگام ورود مهمان توی ذوق بزنند. مبل ها را هم بیخیال می شوم، برای این که چوب شان باد می کند و خراب می شود. فقط روکش تشکچه هایش را روز 29 اسفند می اندازم توی ماشین لباسشویی.

تنها سرویس بهداشتی و حمام خانه است که روی تمیزی شان وسواس دارم. کاشی ها باید برق بزنند و هرچند حساسیت شدیدی به مواد شیمیایی دارم، اما بازهم با جوهر نمک و چند جور مایع سفید کننده می افتم به جان در و دیوار این دو جا. در کل خانه تکانی عمیق ندارم. مخصوصا که کمتر پیش می آید کسی در این کار به من کمک کند.

اما حکایت خانه تکانی های مادرم، حکایت دیگری بود. وسواس غریبی داشت و سالی دوبار، اسفند و شهریور، به مفهوم واقعی کلمه خانه تکانی می کرد. تکاندن خانه ما کم از یک زلزله هفت ریشتری نداشت! تمام درهای موجود در خانه از جا درمی آمد. هرچه پشت در بود، روی یک روفرشی بزرگ، بسته به سردی و گرمی هوا، توی ایوان خانه یا پذیرایی چیده می شد. شیشه ادویه ها، قند و شکر، چای و ... خالی می شد، شیشه ها شسته می شدند، توی آفتاب خشک می شدند و دوباره پرشان می کردیم. فرش ها و موکت ها و مبل ها کف حیاط پهن می شدند و طی مراسمی آیینی، یک بار من و یک بار مادرم، اول با شلنگ آب کر داده می شدند، بعد با پودر لباسشویی یا شامپو فرش و به کمک یک پاروی بزرگ که دوبرابر قد من و مادرم بود، چرک های نامرئی شان گرفته شده و طی سه بار آبکشی، بازهم یک بار من و یک بار مادرم (محض محکم کاری!) بالاخره مادرم رضایت به آویز کردنشان از لبه ایوان می داد.

تمام لباس های موجود در خانه، چه تمیز و توی بقچه، و چه کثیف باید شسته می شدند. مامان آبکشی های ماشین لباسشویی را قبول نداشت و ناچار بودیم لباس ها را بعد از شستشو توسط ماشین که توی زیرزمین بود، بعد از طی مسافتی یک کیلومتری، با سبد روی سر تا حیاط خانه حمل کنیم و توی تشت بزرگ مسی جهازش، به دفعات آب بکشیم و در نهایت توی دلمان آرزو کنیم هرچه زودتر مادر فتوا به پاکی شان بدهد!

بعد تازه نوبت به پهن کردن می رسید. گفتم که، مادرم وسواس داشت. بند رخت خودش با بند رخت من و خواهرم جدا بود. حتا گیره های لباس هایش هم. رنگ متفاوت گیره ها و طناب ها، برای رعایت همین قانون بود. همچنان که بالش، ملافه، پتو و صندلی مخصوص خودش را داشت و  به هیچ کس اجازه استفاده از آن ها را نمی داد. مهم ترین بخش خانه تکانی، آشپزخانه بود. غیر از کابینت ها که سرتاسر باید رو و تویشان را شلنگ می گرفت، قصه یخچال و اجاق گاز از همه پرغصه تر بود. آن قدر شلنگ آب را با فشار رویشان گرفته بود و سالی دوبار (البته تخفیف دادم، چون یخچال را عملا ماهی یک بار می شست!) در و دیواره و تویش را شسته بود، که کلا زنگ زده بودند. انگار سال ها وسط بیابان باران و باد و آفتاب خورده باشند. تازه وقتی همه را می شست و آشپزخانه بعد از یک هفته خشک می شد، مراسم چیدمان وسایل داخل کابینت ها را داشتیم. 

هرچند از سه هفته قبل از عید مبل ها را می شستیم، ولی باز هم وقتی خودمان یا مهمان رویشان می نشستیم، حس می کردیم رودی جاری و خنک از زیر ما رد می شود! آب تا اعماق اسفنج شان نفوذ می کرد و به این زودی ها خشک نمی شد. برای همین طبق دستور مامان، برای این که به قول خودش زندگی اش به هم ور نشود، من و خواهرم وظیفه داشتیم قبل از ورود هر میهمان مبل نشینی، با یک ملافه مخصوص و تمیز دائم روی مبل ها بنشینیم و و روی فنرها بالا و پایین بپریم تا زودتر خشک شوند!

سقف، شیشه ها، دیوارها، درها هم باید بدون هیچ لکه می بودند. گاهی که تخفیف می داد، از خانم همسایه برای تمیزکاری این جورجاها کمک می گرفت تا من و خواهرم از وحشت خستگی به خاطر این همه تمیزکاری دق نکنیم.

تشریفات ورود مهمان هم خیلی خاص بود. مادرم هر عید عزا می گرفت. چون خاله زهرایم از تهران با هشت تا بچه که بی شباهت به لشکر مغول نبودند! به همراهی دایی علی و زن و بچه اش (بسته به این که دایی علی جبهه بود یا نه، گاهی فقط زن و سه بچه اش) به خانه ما حمله ور می شدند. گاهی دایی عباس و دایی محسن هم با خانواده شان از تهران می آمدند. طبیعی بود که این وسط جای خواهر بزرگتر، یعنی خاله اقدس با پنج بچه اش خالی بود، به همین دلیل آن ها هم افتخار حضور می دادند!

مامان قوانین خانه را به من و خواهرم دیکته می کرد تا با خطی خوش و چند گل و بلبل رنگی، روی مقوا بنویسیم و هر جایی که لازم بود بچسبانیم:

روی در آشپزخانه «ورود ممنوع! غیر از خاله لعیا (مامانم)»

روی در حمام «لطفا دست خیس به در نزنید»

کنار کلیدها و پریزهای برق «لطفا با دست تمیز و خشک!»

روی دیوار حیاط کنار بند رخت «لطفا لباس های زیر خود را در معرض دید عموم قرار ندهید...» یا «این بند مخصوص خاله لعیاست، پهن کردن لباس در این جا ممنوع می باشد!»

یا حتا توی دستشویی حیاط «بد نیست هنگام خروج، نگاهی به پشت سر خود بیندازید!»

هر سال عید نوروز، خاله ها و دایی ها به عشق دیدن برگه های جدید قوانین که سال به سال هم اضافه می شدند، می آمدند خانه ما! بدون ملاحظه، خلاف تمام قوانین رفتار می کردند و آخر تعطیلات، مامان خسته، افسرده و عصبی، یک بار دیگر ظاهر همه چیز را، مخصوصا آشپزخانه را کر می داد تا خیالش راحت بشود... ولی خب، همچین راحت هم نمی شد. چون تا سال بعد یادش بود که کی کجا و چطور حرفش را گوش نداده و نقشه می کشید که چطور عید سال بعد حالی اش کند که باید ملاحظه صاحب خانه را بکند.

مامان همیشه خسته بود. نه فقط از خانه تکانی های عید و تابستان، از دوشیفت کار سنگین در مدرسه... یا معلم بود، یا مدیر و یا معاون. تنها بود، چون پدر یا همسری نداشت کمکش کند، برادرها و خواهرهایش هم مشغول زندگی خودشان بودند. مادرش هم پیر بود و توان کمک به او را نداشت. من و خواهرم از حساسیت ها و وسواس هایش خسته می شدیم، اما نق نمی زدیم. به او حق می دادیم. مامان مرد بیرون از خانه بود، و من شده بودم زن خانه. بیشتر وقت ها آشپزی با من بود. مادرم دیگر حوصله پخت و پز نداشت. تنها اداره کردن زندگی، برای زنی که در بیست و دو سالگی همسرش را از دست داده، خیلی سخت بود. آن هم با دو دختر کوچک...

برای همین است که من حوصله خانه تکانی مفصل را ندارم. هرچند همیشه توجیهم این بوده که وقتی مستاجرم، ارزش ندارد این همه وقت بگذارم. اما شاید چون یاد زحمت های سخت و طاقت فرسای مادرم می افتم و روزگار کودکی که برای من به بزرگسالی کردن و خواهری کردن برای مادرم گذشت، از خانه تکانی پشیمان می شوم. وقتی بهش فکر می کنم، یاد خستگی ها و گریه های مادرم می افتم که گاهی از بی پناهی ها و آزارها، نیمه شب به آشپزخانه پناه می برد، در یخچال را باز می کرد، سرش را می برد آن تو و هق هق کنان، سعی می کرد صدای گریه اش ما را از خواب بیدار نکند... اما من، همیشه بیدار می شدم. 

نمی دانم چه شد که از مادرم و خانه تکانی هایش نوشتم. شاید برای این که یادم بیاید، روز و روزگاری نه چندان دور، با همه مشکلاتی که داشتیم، جنگ، کمبودهای مادی و معنوی مختلف، تنهایی و ... باز هم در سال نو، در جستجوی شادی و امید، همه خانواده مادری ام در خانه خاله لعیا که کوچکترین دختر مادربزرگم بود و اتفاقا اوضاع مالی مناسبی هم نداشت، جمع می شدند و دل هایشان را نو می کردند. خانه کوچک ما، که سه درخت انار داشت، سه درخت زبان گنجشک، یک درخت سیب و یک انگور عسگری که تابستان ها ماجراها داشتیم سر خوردنش... خانه ما، خانه خاله لعیا که اسمش سخت بود و خواهرزاده ها و برادرزاده ها صدایش می زدند: خاله لیلا.



ایستاده با کمربند

ایستاده با کمربند

نگاهی به سریال داستان زندگی (هانیکو)

دست هایش با مهارت تمام دور کمرش می چرخید و هرچند با سرعتی باورنکردنی، اما با نوعی تانی و آرامش، پارچه های به هم پیوسته را از دور کیمونویش باز می کرد. در عمرم چنین کمربندی ندیده بودم. طرح پارچه کیمونوی خوش دوختش باغی بود از شکوفه های گل های بهاری به رنگ قرمز و صورتی، روی یک زمینه نقره ای و طلایی براق.

ریکاکو همان طور که داشت کیمونوی ضخیم را با لباس راحتی خانه عوض می کرد، به ژاپنی چیزی گفت و لبخند زد. دخترخاله ام ترجمه کرد «خنده اش گرفته که این طور بهش خیره شدید. می گوید هر غیر ژاپنی که تا حالا از نزدیک کیمونوی رسمی و کمربند مخصوصش را ندیده، همین طور تعجب می کند. طول کمربندش تقریبا دوازده متره. زیر این کیمونوی ضخیم هم معمولا دو سه کیمونوی نازک از پارچه های لطیف می پوشند، تا هم لاغری و عدم تناسب اندام ظاهری را بپوشاند، و هم با به تن کردن این کیمونو و کمربند بلندی که محکم دور کمر و پهلوها پیچیده می شود، بدن را هم صاف، راست و محکم نگه دارند تا عزم آدم برای کار و فعالیت، رسمیت و جدیت بیشتری پیدا کند.»

با ذوقی که ناشی از تحسین آن همه زیبایی در جمال طلبی نوجوانانه و دخترانه ام در 16 سالگی بود، دست کشیدم به کیمونو و با نگاهی دوستانه، به صورت ریکاکو خیره شدم. خندید. اما این بار به پهنای صورت. دستش را که تازه از باز کردن کمربندی چنان طولانی آسوده شده بود، جلوی دهانش گرفت و صدای خنده اش در اتاق پیچید. محترمانه تعظیمی کرد.

دخترخاله ام هفت سالی بود به خاطر شرایط تحصیلی همسرش در ژاپن زندگی می کرد. برای عروسی خواهرش همراه با دوست ژاپنی خود، خانم ریکاکو به ایران آمده بود. می گفت ژاپنی ها دندان های مرتب و زیبایی ندارند، برای همین وقتی می خندند، دستشان را جلوی دهانشان می گیرند.

شاید چون اولین بار بود یک ژاپنی را از نزدیک می دیدم، ریکاکو این قدر برایم جذاب می نمود. قبل از این ژاپن را از فیلم های کوروساوا مثل هفت سامورایی و ریش قرمز، و سریال سال های دور از خانه (اوشین) و داستان زندگی (هانیکو) می شناختم. هانیکو، دختری که با وجود شیطنت ها و سادگی های دخترانه اش، به سبکی شرقی و آهسته و پیوسته با سنت های خانوادگی و اجتماعی جامعه اش مبارزه می کرد و هرچند به سختی و همراه با مشکلات و موانع بسیار، اما فاتح می شد و به آرزوهایش می رسید؛ کاملا توانایی الگو شدن را داشت. زندگی برای او منشوری بود در حرکت دوّار، با فراز و نشیب های بی پایان و تیتراژی که برخلاف دیگر سریال های خارجی، نه روی تصاویری از صحنه های خاص خود سریال، بلکه روی نقاشی های آبرنگ حرکت می کرد.

سریال هانیکو که با نام داستان زندگی اولین بار از شبکه دو در ایران پخش شد، از جمله سریال های صبحگاهی (آسادورا) تولید شبکه اِن. اِچ. کِی (مخفف نیپون هوسو کیوکای به معنی بنگاه سخن پراکنی ژاپن) که تلویزیون ملی این کشور است، بود. این سریال به فاصله دو سال از ساخت و پخش سریال اوشین (1983) در سال 1986 در ژاپن پخش شد و تقریبا با همین فاصله به ایران نیز آمد. هانیکو در 156 قسمت 15 دقیقه ای، بین ساعت 8:15 تا 8:30 صبح پخش می شد و تصویری زنانه از ژاپن در حال گذار از سنت به مدرنیته دوران میجی و تایشو ارائه می داد. هرچند به اندازه اوشین تاثیرگذار نبود، به هر صورت توانست مخاطبان بسیاری را جذب کند.

هانیکو داستان دختری بود که با تشویق معلمش و سرسختی خود موفق می شد برخلاف میل و سنت خانوادگی ادامه تحصیل دهد، از روستا به شهر برود و به عنوان اولین خبرنگار زن ژاپنی در روزنامه ای استخدام شود. همزمان با ورود او به یکی از شاخصه های اصلی دنیای مدرن یعنی دنیای خبر، اطلاعات، کلمات و روزنامه نگاری، ژاپن نیز متحد با آلمان هیتلری، وارد جنگ جهانی دوم می گردد. برادر هانیکو هم که به دیگر ویژگی مهم مدرنیته، یعنی میل و علاقه مفرط به فیلمسازی و جهان تصویر مجهز است، حین فیلمبرداری در این جنگ کشته می شود. میتسو خواهر کوچکتر هانیکو، قربانی سنّت، در سنین کم ازدواج می کند و به دلیل سخت گیری خانواده همسر کشاورزش و مادرشوهر سنگدل خود، بی هیچ اعتراض و مبارزه ای، تسلیم سرنوشت شده و در جوانی بدون این که آینده ای روشن (فرزندش) را ببیند، از دنیا می رود.

بازیگران سریال از جمله بهترین و مشهورترین بازگران زمان خود و تا به امروز بودند. نقش هانیکو را یوکی سایتو بازی می کرد که اتفاقا یکی مسیحی متعصب است و روزهای یکشنبه اصلا کار نمی کند! خواننده مشهوری هم هست و اگر ناچار باشد در فیلمی مطابق نقش تعریف شده سیگار بکشد، از سیگار مصنوعی استفاده می کند. نقش گنزو (همسر هانیکو) را نیز کِن واتانابه، یکی از بهترین بازیگران ژاپن داشت که اخیرا در فیلم های هالیوود نیز بسیار ظاهر شده است. از جمله بتمن (سرآغاز) و به تازگی نیز فیلم تلقین (اینسپشن) در نقش ساتو. او اکنون در حال مبارزه با بیماری هپاتیت سی، همچنان به کارش ادامه می دهد. نقش کوجیرو (پدر هانیکو) بسیار مهم و خاص بود. کوجیرو با دوبله عالی بهرام زند، نماینده آخرین نسل از سامورایی های ژاپن سنتی بود. نسلی که کم کم در گذر از سنت، منقرض می شد.

نسل سامورایی ها با مدرن شدن ژاپن و باز شدن درهای بسته فرهنگ، اقتصاد و سیاست امپراتوری به سوی غرب، کم کم از بین رفت و از مزدوری خان ها، اشراف و درباریان، تبدیل به نمادی از ژاپن سنتی و نوستالژی قدرت و شکوه امپراتوری دوران امپراتوری میجی در سرزمین آفتاب می شد.

یکی از سکانس های تاثیرگذار سریال که سرنوشت محتوم نسل سامورایی ها را به خوبی به تصویر کشید، جایی بود که کوجیرو تاچیبانا، با همان اخم همیشگی، لب های بهم فشرده و صورت سنگی، در سکوت جلوی مشتری های بی ادب اهل توکیو در قهوه خانه اش، چای می گذاشت. پدر هانیکو سامورایی بازنشسته ای بود که از تمام هیبت گذشته اش، تنها موهای بسته در بالای سر باقی مانده بود و شمشیری در غلاف، و شغل کشاورزی در روستا. اما مجبور شد از همین ها هم دست بکشد، موهایش را کوتاه کند، بدون شمشیر و ترک کشاورزی و روستا، به پایتخت مهاجرت کند و قهوه چی شود. آخرین مقاومت او در برابر هجوم مدرنیته، زمانی درهم شکسته شد که در سکانسی، کوجیروی مردسالار برای همسرش فنجانی چای می ریخت و خانم یائه (مادر هانیکو) با دوبله بی نظیر و مادرانه ثریا قاسمی، با تعجب او را نگاه می کرد. یائه، نماینده نسلی از زنان سنتی سر به زیر و مطیع بود که هرگز در گذشته به چشمان همسرش خیره نشده بود. این جا بود که شکست سنت در برابر زندگی مدرن، جلوه ای دردناک و در عین حال واقعیتی گریزناپذیر می یافت.

فمینیسم نهفته در تاروپود قصه، با وقایع سریال پیوندی ناگسستنی داشت. زنی که تحصیلاتش را ادامه می داد، شغلی داشت که پیش از او مختص مردان بود و با روی باز از آموزش زبان انگلیسی استقبال می کرد. برای خواهر بیمار و دم مرگش شیر گاو تهیه می کرد «چون معلم های خارجی اش از آن می خوردند و معتقد بودند برای بدن انسان مفید است.» در حالی که تا پیش از آن، هیچ یک از اعضای خانواده اش تصور نمی کردند انسان بتواند شیر حیوانات اهلی را بنوشد! گویا هانیکو به نمایندگی از تمام زنان ژاپن، کمربند دوازده متری همّتش را برای گذار از سنت شرقی  به مدرنیته غربی بسته بود، تا هم ضعف های ظاهری اش را بپوشاند، و هم صاف و استوار، با عزم ایجاد تغییر، بر عواطف، انتظارات و مطالبات نسل خود، تاثیر عمیقی بگذارد... و این طور که به نظر می رسد، موفق شده است.

منتشر شده در سایت www.cinemapov.ir

آبی های فیروزه ای

آبی های فیروزه ای


سرش را پایین انداخت. پلک‌هایش را با دو انگشت شست و سبابه دست راست فشرد. نفس عمیقی کشید. بوی رنگ تازه دیوارها از بینی تا مغزش خزید. سرش را که بلند کرد، نزدیک‌ترین کاشی را دید. با خط ثلث نوشته بود: «یا من له الأسماء الحسنی».

سرش را کج کرد. مسیر پیچش سفید میم تا یای عبارت را گویی از یک دالان آبی فیروزه‌ای عبور داده بودند. حس تحسین تا حنجره‌اش بالا آمد. با صدایی آرام، رو به هیچ کس گفت: «فیروزه‌ای… پِرشیَن بلو… آبی ایرانی…».

بغل‌دستی‌اش سر گرداند و پرسید: «ببخشید… چیزی گفتین؟!»

لبخند زد: «نه. فقط فکر کردم این کاشی‌ها چقدر قشنگن! نه؟!»

زن میانسال لب‌هایش را کج کرد؛ چشم‌هایش را ریز، و خیره شد به کاشی‌ها: «خب… آره… مثل بقیه مسجدهاست دیگه…» و چون چیز خاصی به نظرش نیامد، دوباره تسبیحش را چرخاند.

صدای جیغ مریم از کاشی‌ها کشاندش بیرون. سرک کشید و چشم چشم کرد تا صف جلو را بهتر ببیند. پیرزنی داشت با غیظ به مریم نگاه می‌کرد. مریم بازویش را گرفته بود و بی‌وقفه جیغ می‌کشید. پیرزن گفت «ساکت بچه! معلوم هست مادرت کجاست؟! اصلا نفهمیدم چی خوندم. بس که جلوم رژه رفتی… برو بگیر بشین پیش ننه‌ات دیگه!» و هلش داد. مریم دوید سمت مادری که چشمش به کاشی‌ها بود.

قدسی خانم مسجدی داشت سینی چای می‌گرداند. رسید به پیرزن «می‌بینی قدسی جون! مردم ملاحظه ندارن که… آخه مسجد جای بچه آوردنه؟! سرم رفت بس که آواز خوند وسط نماز.» و لیوان چای مخصوص خودش را که قدسی خانم خوب شسته بود، از توی سینی برداشت و دوباره نگاه تحقیرآمیزی انداخت به مریم که حالا توی بغل مادرش بود و داشت هق هق گریه می‌کرد.

یکی دیگر از زن‌ها گفت: «بمیرم الهی… چرا نیشگون گرفتی بچه رو؟! خب به مادرش می‌گفتی…». پیرزن حبه قند را انداخت توی دهان بی‌دندانش. آن را مکید و چایی‌اش را همان طور داغ هورت کشید: «خب چی‌کار کنم؟ چند بار گفتم بره بشینه پیش مادرش، نرفت و شکلک درآورد بی تربیت! والا ما هشت تا بچه بزرگ کردیم، کِی از این اداها جلوی بزرگ‌تر درمی‌آوردن؟! ما همه‌اش حواسمون به بچه‌مون بود… مثل این دخترهای حالا نبودیم که ولشون کنیم بقیه رو اذیت کنن… مام عین خیالمون نباشه.»

مریم هنوز هق‌هق می‌کرد. آستین لباسش را که بالا زد، جای نیشگون حسابی قرمز شده بود. مادر چیزی نگفت. دختر سه‌ساله‌اش را بغل کرد. خیلی سعی کرد آرام باشد. ولی ابروهایش بی‌اختیار درهم می‌رفتند.

کسی داشت پشت پرده قرآن می‌‌خواند. قدسی خانم مسجدی سینی چای را طرف مریم و مادرش نبرد. داشت برمی‌گشت آبدارخانه زنانه که شوهرش از آن طرف پرده صدایش زد: «مش قدسی! به خانم حاج آقا بگو که آقا بیرون دم در منتظرشون هستن.» قدسی خانم هر کس را که در قسمت زنانه نشسته بود، از نظر گذراند. همه را می‌شناخت. کسی نبود که به نظر بیاید همسر امام جماعت جدید مسجد باشد. این شد که گفت: «مطمئنی خانمشون اینجاست؟ فکر کنم زودتر رفته باشن ها!»

مادر مریم چادر نمازش را تا زد و توی سجاده گذاشت. عروسک مریم را توی کیفش چپاند و با صدای بلند گفت: «بی‌زحمت به حاج آقا بگین الان میام.» مریم هنوز داشت اشک‌هایش را پاک می‌کرد. مادر دستش را گرفت. از میان صف طولانی ردیف اول گذشت. به پیرزن که رسید، خم شد. گونه‌های چروکیده و توخالی پیرزن را بوسید. لبخندی زد و گفت: «ببخشید حاج خانوم! من بعد از نماز مغرب و عشا تو حسینیه هستم. امری باشه در خدمتم. به بقیه خانم‌ها بگین اگر سؤالی دارن، بیان. شاید بتونم جواب بدم. من هم طلبه هستم.» و مریم را که پشت سرش قایم شده بود، سمت در مسجد کشید.

منتشر شده در سایت تقریر

www.taghrir.ir

فلسفه در آب

تو، روی یکی از تشکچه های زرشکی رنگی که دور تا دور اتاق را پوشانده بود، دراز کشیده بودی، سرت را به دست راستت تکیه داده بودی و «اسفار ملاصدرا» می خواندی. من کنارت نشسته بودم و برایت در کاسه ی گلی آبی رنگی، انار دانه می کردم.

 چند وقتی بود که سخت مشغول بودی. گفته بودی می خواهی اتاق های خانه را زیاد کنی. یک اتاق برای خودت بسازی تا وقتهایی که دلت خواست به تنهایی پناه ببری، جایی را داشته باشی برای آن همه تاملات فلسفی ات. تا بدون دغدغه و دور از غر زدن های مدام من، «عقل محض کانت» و  «تاربخ فلسفه ویل دورانت» بخوانی. می خواستی یک اتاق هم برای من بسازی. از همان هایی که پنجره اش رو به آبی بیکران آسمان باز می شود، تا جایی را داشته باشم برای بیرون ریختن تمام احساسات به قول تو رمانتیکم. من و تو همیشه در نقطه ی مقابل هم بودیم. چهارچوب زندگی تو عقل و منطق بود و چهارچوب زندگی من احساس.

و برای همین ها بود که زمین پشت بام را خراب کرده بودی تا سقف خانه کمی سبک شود و تحمل اتاق های زیادی را داشته  باشد و من مدام دلم شور می زد که نکند باران ببارد و خانه ی قدیمی مان نم بدهد.

کتاب را ورق زدی. کاسه ی انار را کنار دستت گذاشتم و به این همه غرق شدن تو در فلسفه غبطه خوردم و یک آن آرزو کردم که ای کاش من هم «اسفار ملاصدرا» یا «اشارات ابن سینا» بودم تا تو یک بار هم این طور در من غرق می شدی.

در  همین فکرها بودم که حس کردم صورتم خیس شد. کمی جا خوردم.  با لبه آستین لباس پشمی ام صورتم را خشک کردم، سرم را رو به سقف بلند کردم. دایره ی کوچک زرد رنگی روی سقف خودنمایی می کرد. از جا بلند شدم. خودم را پشت پنجره رساندم. پرده ها را کنار زدم. آسمان ابری بود و باد قطره های باران را روی شیشه پرتاب می کرد.

دایره ی زرد رنگ لحظه به لحظه بزرگتر می شد. فرش اتاق خیس شده بود. مستاصل و پریشان به آشپزخانه رفتم. کابینتها را زیر و رو کردم. هرچه ظرف بود بیرون آوردم. چند لحظه ی بعد تمام اتاق پر شده بود از کاسه ها و ظرفهایی که  صدای چکیدن قطره های آب را در فضا منعکس می کردند.

باران یک بند می بارید. گوشه ی اتاق مات و مبهوت ایستاده بودم. آب تا نیمی از ساق پایم بالا آمده بود. ترسیده بودم. خیلی ترسیده بودم.  از این که تو بی خیالی. از این که سطح آب هر لحظه بالاتر می آمد. از این که شنا بلد نبودم.

صدایت زدم. با فریاد صدایت زدم. با گریه صدایت زدم. آب از بالای سرم گذشته بود. برای نجات خودم دست و پا می زدم، اما راه به جایی نمی بردم.

حالا همه چیز در آب غرق شده بود. کاسه ها و قابلمه ها. دانه های اناری که  مثل یاقوت در آب می درخشیدند. منی که خود را به دست آب سپرده بودم و دیگر نایی برای نفس کشیدن نداشتم، و تویی که  همچنان سرت را به دست راستت تکیه داده  و غرق در کتاب اسفاری بودی که ورقهایش روی آب شناور بود.

من و تو، همیشه نقطه ی مقابل یکدیگر بودیم. تو غرق در فلسفه، من غرق در رویا...


نوشته حسنیه صالحان

هنرجوی عزیز ما

البته با جرح و تعدیل و مقادیری اصلاحات