متکثر باش و بی نهایت...

متکثر باش و بی نهایت...

نگاهی به فیلم زندگی پای

آخرین فیلم آنگ لی، کارگردان چینی تبار هنگ کنگی ساکن آمریکا که در هالیوود فیلم می سازد و اخیرا اسکار هم گرفته، سرشار از تصاویر بکر و زیبای طبیعت است. قصه سرراست و کلاسیک، پرداختن به رابطه عمیق انسان و طبیعت و ارائه صحنه های چشم نواز با رنگ های گرم و زنده از حیوانات اهلی و وحشی و طبیعت زیبای هند و اقیانوس آرام، این فیلم را برای مخاطب عام جذاب و شیرین ساخته است.

پای (مخفف پیسینگ) نام پسر نوجوان هندی است که اسمش سوغاتی عمویش از فرانسه است. هنگام تولد او پدرش نام استخر روباز و محبوبی را که خان عمو در فرانسه از شنا در آن لذت فراوان برده است، روی پسر دومش می گذارد. به نظر می رسد هندی ها با نام های عجیب و غریبی مثل این زیاد دست به گریبان باشند. جومپا لاهیری، نویسنده هندی تبار آمریکایی نیز در سال های اخیر رمانی به نام همنام نوشته است که سرگذشت جوانی هندی به نام گوگول را بازگو می کند که پدرش به دلیل علاقه به گوگول، داستان نویس روسی قرن نوزدهم، این اسم را روی پسرش گذاشته است. جوان از کودکی به خاطر نام نامانوس و نازیبایش که حتا هندی هم نیست، در تحصیل و زندگی در آمریکا دچار مشکل می شود. رنج درونی گوگول در رمان همنام و یافتن راهی برای رهایی از تضادهای فرهنگی میان هند و سرزمینی که اکنون تبعه آن است، درمانش در تغییر اسم معرفی می شود. نامت که عوض شد، دیگر به راحتی می توانی فرهنگ جدید را در خود هضم کنی...

پیسینگ را همکلاسی ها و حتا معلم ها در مدرسه مسخره می کنند. معنای نام او به هندی، خوش آهنگی و معنای فرانسه اش را ندارد، پیسینگ به هندی یعنی ادرار! و پسرک باهوش در آغاز سال تحصیلی جدید، هنگام معرفی خود به معلم ها و شاگردان کلاس، مخفف نامش، پای را به عنوان نام کوچک برمی گزیند و خود را از شر استهزای دیگران می رهاند. در عین حال هنگام توضیح معنی مخفف اسمش، زیرکانه می گوید: یعنی همان عدد پای (تلفظ هندی عدد پی در ریاضی)، یعنی بی نهایت... و همه مدرسه را از نام زیبا و بامعنایش شگفت زده می کند. حتا برای جلب توجه بیشتر و جبران همه سال هایی که مسخره اش کرده اند، تمام رقم های اعشار عدد پی را تا آنجا که می تواند، روی تخته سیاه می نویسد تا چشم بقیه به خاطر استعداد شگرف او از حدقه در بیاید!

پسرک غیر از دغدغه نام، به دنبال تجربه احساسات دینی عمیق هم هست. شاید همین دغدغه و اضطراب نام زیبا نداشتن، باعث دین عوض کردن های مداوم او می شود. والدینیش یکی مسیحی و دیگری هندوست و زندگی خوب و شیرینی هم باهم دارند. خانواده او چندان پایبند به دین و مذهب نیستند، در عین حال مانع تجربه های عجیب و غریب پای برای کسب آرامش درونی و حس امنیت در پرتو ادیان مختلف نمی گردند.

سرزمین هند پایتخت حضور نسبتا مسالمت آمیز بسیاری از ادیان جهان است. حتا شاید بتوان گفت همه ادیان. پیروان هر یک از ادیان توحیدی و غیر توحیدی، در مناطق مختلف شبه قاره هند گسترده اند. پای که اصالتا خود را هندو می داند، مدتی به سراغ  کلیسا و مسیح می رود. زمانی که صدای اذان را می شنود و نمازخواندن مسلمانان را می بیند، نماز عربی هم می خواند. حتا در بزرگسالی در آمریکا کابالیسم یهودی را تدریس می کند. او همزمان هندوی مسیحی و مسلمانی است که به همه ادیان یکسان احترام می گذارد و البته با توجه به قسمت هایی که از هر دین در زندگی دینی اش برگزیده، مشخص است که تنها بعد تجربه دینی و فردی هر دین، یا در حقیقت ویژگی های عرفانی هر دین را چینش کرده است. همچنان که در بزرگسالی هم به کابالا که یکی از فرق عرفانی و مهم یهود است می پردازد.

پای شانزده هفده ساله است که پدرش حیوانات باغ وحشی را که منبع درآمد خانواده است، به امید دستیابی به شرایط مالی بهتر در آمریکا، همراه با اعضای خانواده، سوار یک کشتی ژاپنی می کند تا حیوانات را به باغ وحش های آمریکا بفروشد و زندگی جدیدی را در آن جا آغاز نماید. اما وقوع توفان در اقیانوس آرام و غرق شدن کشتی، پای را روی یک قایق نجات، همسفر یک گورخر، یک کفتار و یک شامپانزه و خطرناک تر از همه، ببری خونخوار می کند که پدرش در دوران کودکی، همیشه او را از نزدیکی به ریچارد پارکر (نام شکارچی ببر که طی یک اشتباه مضحک، آن را به عنوان نام خود ببر در دفتر باغ وحش ثبت کرده اند) برحذر داشته است.

سفر آفاقی و انفسی پای روی اقیانوس آغاز می شود. کفتار گورخر و میمون را می کشد. ببر هم کفتار را. اکنون تنها پای و ریچارد پارکر هستند که در گستره آب ها، در قدم اول باید خود را زنده نگه دارند و در قدم دوم، به و خشکی برسانند. پای تمام تلاش خودش را می کند تا طبق قانون اهیمسای هندویی و بودایی، آزاری به ببر نرساند. حتا وقتی امکان کشتن ببر را دارد، باز این کار را نمی کند. کمی غذا و امکانات زنده ماندن در قایق هست که پای سعی می کند عادلانه آن را میان خود و ریچارد پارکر تقسیم کند. وقتی غذا تمام می شود، پای برای ببر هم ماهی می گیرد و کم کم ترسش از او کمتر شده و هر دو به نوعی با خلق و خوی هم کنار می آیند.

وقتی پای خسته، ناتوان و گرسنه از سرگردانی، به خدا رو می کند و در مقاطع مختلف با نام ویشنوی هندویی، الله اسلامی و پدر مقدس مسیحی برای کمک صدایش می زند، خدا دعای او را اجابت می کند. به جزیره ای متحرک روی اقیانوس می رسد که بسیار زیباست. دیگر دغدغه تشنگی و گرسنگی ندارد و در اولین شبی که می خواهد روی درخت بزرگی استراحت کند، پی می برد که گیاهان جزیره همگی گوشتخوارند و هنگام شب، امنیت و آسایشی را که در روز دیده بود، تبدیل به سراب می شود. باز هم از ترس جان، و توانایی ریچارد پارکر در تشخیص این ویژگی جزیره که موجب شده بود اصلا از قایق پیاده نشود، به اقیانوس برمی گردد.

وقتی باز هم خدا را به سه دین صدا می زند، در ساحل مکزیک نجات می یابد و ریچارد پارکر، راهنما و همدم پای در دوره سرگردانی، بدون خداحافظی راهی جنگل می شود و می رود. گویا نقش خود را برای نجات پای تمام شده دیده باشد. پای داستان نجاتش را برای شرکت بیمه ژاپنی، به دو شکل تعریف می کند. آن ها باور ندارند بتوان روی آب با ببری وحشی همسفر شد و جزیره گوشتخواری دید که در عین زیبایی، خطرناک است. این است که پای جای حیوانات را آدم های توی کشتی عوض می کند. گورخر را مسافر ژاپنی بودایی می خواند، میمون مهربان را مادر خودش، کفتار را آشپز بدخلق و بی ادب کشتی و ریچارد پارکر هم نقش خود پای را می گیرد. در سکانس نهایی فیلم، پای که اکنون بزرگ شده و خود صاحب خانواده است و استاد دانشگاه، داستان زندگی اش را برای یک نویسنده امریکایی که اعتقادی به خدا ندارد تعریف می کند و انتخاب ایمان به خدا را با انتخاب این دو داستان یکی می داند. نویسنده هم مانند پای، باور به داستان اول، یعنی زندگی با ریچارد پارکر و نجات به یاری خدا را ترجیح می دهد.

وحدت متعالی ادیان در سطح تجربه دینی و عرفانی، هرچند بسیار سطحی و شعاری در فیلم مطرح شده، اما حکایت از تمایل هالیوود و کارگردان به فلسفه سنت گرایانی چون شوان دارد. در عین حال از وجوب همراهی علم و تجربه پوزیتویسم غیر منطقی (ابطال گرایی پوپر) هم برای نجات بشر از اقیانوس رنج در این جهان سخن می راند. وقتی پای مخفف نامش را عدد پی در ریاضی معرفی می کند که بی نهایت است، یا هنگامی که سر میز غذا مسیحی گونه از خدا بابت نعمت ها تشکر می کند و پدر به او پیشنهاد می کند علاوه بر تجربه دین های مختلف برای یافتن پاسخ به پرسش هایش در باب انسان و جهان، سری هم به دنیای علم بزند، و وقتی به کمک دفترچه راهنمای زنده ماندن روی قایق نجات همراه با وجود یک حیوان وحشی می تواند خود و ببری درنده را از مرگ نجات بخشد، به نظر می رسد همراهی تجربه عرفانی در دین، اخلاق و تجربه علمی دوران مدرن متاخر، برای نجات بشر از رنج، و داشتن یک زندگی خوب و شادمانه کافی باشد. هرچند این فیلم و دیگر فیلم هایی با این مضامین، هنوز به پرسش های پای (که در حقیقت نمادی از کل بشریت است) در باب نسبت انسان، خدا و جهان، پاسخ قانع کننده ای ندهند.

وحدت متعالی ادیان و نژادهای مختلف انسانی، برای یک زندگی خوب این جهانی، هجرت از سرزمینی چون هند می طلبد که بهشت ادیان است، به سوی پارادایز آمریکا که فرهنگ و تمدنش مخلوطی از نژادهای متعدد و گوناگون است، و طبیعتا کارگردانی هم به نام آنگ لی چینی تبار هنگ کنگی آمریکایی باید آن را بسازد.

چرا شرلوک هولمز هنوز محبوب است؟

چرا شرلوک هولمز هنوز محبوب است؟

به بهانه بازپخش سریال از شبکه تماشا

زهره شریعتی

سرآرتور کانن دویل (1930- 1859) پزشک و نویسنده نامدار اسکاتلندی در قرن نوزدهم، شخصیت شرلوک هولمز را از روی یکی از همکارانش که جراحی بلندقامت و لاغراندام بود الهام گرفت. معروفیت هولمز به خاطر قدرت استثنایی او در مشاهده جزئیات و استنتاج منطقی بر اساس آن است؛ قدرتی که وی را بدون شک معروفترین کارآگاه تخیلی جهان و یکی از مشهورترین مخلوقات داستانی همه اعصار ساخته‌است.

پس از مرگ دویل، نویسندگان متعددی سعی کردند داستان های هولمز را ادامه دهند. از جمله ی این نویسندگان، پسر نویسنده ی اصلی، یعنی آدریان کانن دویل بود که به همراه جان دیکسون کار، مجموعه ای را تحت عنوان شاهکارهای شرلوک هولمز به چاپ رساند. همچنین نیکلاس مه یِر، آنتونی هوروویتس، دان آندریاکو، مایکل و مالی هاردویک و ...
براساس کتاب زندگی خصوصی شرلوک هولمز نوشته مایکل و مالی هاردویک، بیلی وایلدر کارگردان سرشناس آمریکایی، فیلمی در دهه هفتاد میلادی ساخت که با استقبال عموم نیز مواجه شد.تاکنون اقتباس های زیادی برای فیلم سینمایی و سریال از این شخصیت انجام گرفته است. اما راز جذابیت این مرد قدبلند چانه مثلثی که مدام پیپ می کشد، چیست؟ در این یادداشت به ویژگی های شخصیتی خود هولمز می پردازیم که متمایز از دیگر کارآگاهان ادبیات جنایی است، و نیز یک بررسی ساختاری کوتاه از رمان های خالق او، بر مبنای نظریه تزوتان تودوروف، فیلسوف ساختارگرا خواهیم داشت.
شخصیت هولمز
شرلوک هولمز، در روز ششم ژانویه ۱۸۵۴ در روستایی به نام مایکرافت که اتفاقا نام برادر بزرگ‌تر وی نیز هست، در ایالت یورکشایر به دنیا می‌آید. وقتی بزرگ می‌شود به دانشگاه آکسفورد می‌رود و اولین معمای جنایی خود را به نام راز کشتی گلوریا اسکات در ۲۰ سالگی حل می‌کند. وی پس از گذراندن تحصیلات دانشگاهی تصمیم می‌گیرد به عنوان یک کارآگاه خصوصی به کار بپردازد. با دکتر واتسون آشنا شده و هر دو باهم، در خانه‌ای به شماره پلاک ۲۲۱ب واقع در خیابان بیکر لندن، ساکن می‌شوند. بیشتر داستان‌های شرلوک هولمز، از زبان دکتر واتسون، بازگو می‌ گردد. زندگی وی در یکی از باشکوه ترین مقاطع تاریخی انگلستان، یعنی دوره قدرت تام و تمام ملکه ویکتوریا می گذرد.شرلوک هولمز کارآگاه ویژه ای است؛ نه وسواس هرکول پوآروی کریستی را دارد که تا با دستمال صندلی را پاک نکند روی آن نمی نشیند، و نه مانند خانم مارپل است که در هیجان انگیزترین نقطه داستان، خوانندگان را نگران قلب این زن کهن سال کند. او تیز و فرز است؛ ابایی ندارد از این که در میان گل و لای زانو بزند تا ردپای مظنونی را دنبال کند یا در لباس یک لوله کش، به پست ترین منطقه لندن برود.
در کتاب اتود در قرمز لاکی واتسون توانایی ها و اطلاعات هلمز را چنین گزارش می کند:
اطلاعاتی درباره فلسفه و نجوم ندارد. کمی در باب سیاست می داند. تاحدی از گیاه شناسی سردرمی آورد. سموم و مواد مخدر را به خوبی می شناسد. دانسته هایش در زمین شناسی کاربردی است؛ در یک چشم بر هم زدن خاکهای مختلف را از هم تشخیص می دهد. به علم شیمی علاقه ای وافر دارد و حتا یک آزمایشگاه کوچک در خانه اش به راه انداخته است. علم تشریح را دقیق اما به طور غیر روشمند به کار می برد. به نظر می رسد از جزئیات کامل همه ی جنایات این قرن مطلع باشد. ویولون را خوب می نوازد. در چوب بازی، بوکس و شمشیر بازی مهارت دارد. اطلاعات کاربردی خوبی از قوانین بریتانیا دارد. زبان لاتین را هم خوب می داند و البته مانند هر انسان ممکن الخطای دیگری، معتاد به مصرف کوکایین حتا در حد تزریق نیز هست. پیپ می کشد و یک جنتلمن واقعی است. علاقه ای به زنان ندارد و یک همیشه مجرد زن گریز است. هرچند در یکی دو مورد، به نظر می رسد او هم می تواند عاشق شود. با توجه به سخنان و گفتار او در داستان های دیگر که برگرفته از منابعی مانند انجیل، عهد عتیق و کتاب های شکسپیر و حتی گوته هستند، می توان نتیجه گرفت که او به ادبیات نیز مسلط است. هولمز به روش منطق ارسطویی و استنتاج از مشاهده و نتیجه گیری از ریزترین جزئیات محل جنایت و روابط بین افراد درگیر در ماجرا به حل معما می پردازد. او یک استدلال گر ایده آل است؛ چنان که خود در تعریف آن می گوید:
«استدلال گر ایده آل کسی است که وقتی یک حقیقت مسلم را از همه ی جهات و زوایا تماشا کرد، نه تنها تمام سلسله حوادثی را که به آن حقیقت منجرشده استنتاج کند، بلکه بتواند همه ی پیامدهای آن را هم پیش بینی نماید. مشاهده گری که یک حلقه از زنجیره ای از رویداد ها را کاملا درک کرده، باید بتواند حلقه های قبل و بعد آن را هم دقیقا توصیف کند. یعنی شکل کلی یک حیوان را از مشاهده دقیق تنها یک استخوان از آن، به درستی تصویر و توصیف نماید.» (داستان پنج هسته ی پرتقال)
«زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست» ورد زبان هولمز است. جمله ای مشهور از عهد عتیق: «کتاب جامعه» که می گوید: «آنچه بوده است همان است كه خواهد بود، و آنچه شده است همان است كه خواهد شد و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست...» بنابراین هنگامي كه جنايتي رخ مي دهد، بايد به همه جا نگاه كرد. از جوراب مقتول گرفته تا دستشويي واقع در محل جنايت. بررسی دقیق صحنه جرم، یکی از اصول همیشگی شرلوک است.

ادبیات جنایی و پلیسی
تزوتان تودوروف  فیلسوف ساختارگرای بلغاری فرانسوی در یکی از مقالاتش، رمان های پلیسی را سنخ شناسی کرده است. وی مبدع و پرورنده بخشی از تئوری ساختارگرایی است و این مقاله از نخستین تلاش های او در شکل دهی به نظریاتش در باب ساختارگرایی ادبی است. یکی از مبانی ساختارگرایی، کشف شباهت ها در ساختار آثار ادبی است و از نتایج این کشف شباهت ها، رسیدن به قوانین زیربنایی حاکم بر آفرینش متن است: ساختارهایی تکراری که در خلق انواع متن دخیل اند. تودوروف با رمان پلیسی جنایی آغاز می کند، این که آیا می توان ژانر پلیسی رانوع بندی و سنخ شناسی کرد یا خیر. برخی معتقدند این ژانر چندان متنوع نیست که انواعی داشته باشد و اگر در مصداق های آن تنوعی می بینیم، صرفا به دلیل تاریخ نگارش آن هاست و نه به دلیل تغییر نوع شان. وی ریشه های این نگرش را چنین می داند «در دوران کلاسیسیسم، یک ژانربندی خشک و متعصبانه وجود داشت که قوانین خود را بر همه متون تحمیل می کرد. نویسندگان باید چیزی می نوشتند که در ژانرهای تعریف شده بگنجد، اگرنه نوشته شان پرت و ضعیف تلقی می شد. در واقع منتقدان کلاسیک، در بررسی آثار، به جای این که قوانین حاکم بر یک اثر ادبی را با خواندن آن اثر کشف کنند، قواعد پیش ساخته خود را الگو قرار می دادند و سپس اثر را در این مقیاس می سنجیدند. و این کاری بود وارونه و مخالف خلاقیت ادبی.
رمانتیک ها در مخالفت با این شیوه، اساسا ژانربندی را نفی کردند. آن ها معتقد بودند که شبیه دانستن آثار بزرگ و قرار دادنشان در زیر مجموعه ژانر، فردیت و جنبه های خلاقانۀ آثار را نادیده می گیرد.» تودوروف نتیجه می گیرد که «یک اثر بزرگ، به لحاظی یک ژانر جدید خلق می کند و در عین حال از قواعد ژانری که پیش تر از آن برآمده بوده، تخطی می نماید. هر کتاب بزرگی بر وجود دو ژانر و تحقق دو هنجار صحه می گذارد: یکی ژانری که از آن تخطی می کند و بر ادبیات متقدم سیطره داشته؛ و دیگری ژانری که خود خلق می کند. اما در رمان پلیسی هنجارهای توصیف شده فوق حاکم نیست. این رمان قوانین زیبایی شناختی پیشین را نمی شکند؛ چرا که در این نوع ادبیات عامه پسند، رعایت فرمول های پیشین از بسیار ضروری است. اگر یک نویسنده به خود اجازه شکستن قواعد قبلی را بدهد، اثرش از ژانر پلیسی جنایی خارج شده و در رده ادبیات جدی یا غیرعامه پسند قرار می گیرد و این متناقض با خواست مولف است. در واقع «رمان پلیسی تمام عیار، آنی نیست که از قواعد ژانر تخطی می کند، بلکه رمانی است که با این قواعد مطابقت دارد.»
براساس نوع بندی تودوروف از داستان های پلیسی، سه نوع رمان در این ژانر قابل تمایز است. رمان پلیسی کلاسیک یا رمان معمایی، رمان سیاه و رمان تعلیق. در نوع نخست در واقع با دو داستان مواجهیم، یکی قتل و دیگری مراحل کشف شیوه قتل و کشف قاتل. داستان اول به صورت گزاره های بدون توضیح ارائه می شود و داستان دوم، شرح حواشی و کشف توضیحات ماجراست که بخش اعظم داستان را به خود اختصاص می دهد. ماجراهای شرلوک هولمز در همین دسته می گنجد. اما رمان سیاه داستان اول و دوم را به ترتیب توالی زمانی تعریف نمی کند، بلکه داستان اول و دوم همزمان کنش و واکنش دارند. بنابراین رمان سیاه به صورت خاطره نویسی ارائه نمی شود. دقیقا برعکس ماجراهای شرلوک هولمز که دکتر واتسون گزارشگر وقایع است و خاطرات را می نویسد. در رمان سیاه معمولا بیش از یک کارآگاه و مجرم وجود دارد.رمان تعلیق هم بر داستان دوم متمرکز است، اما آینده شخصیت های اصلی هم برای نویسنده و خواننده اهمیت می یابد. نتیجه نهایی این که علت تفاوت رمان های پلیسی 80 سال پیش با رمان های امروزی، صرفا تفاوت تاریخی و زمانه نگارش نیست، بلکه تفاوت ها زیبایی شناختی هم هستند. تودوروف توانسته ساختارهای عام را در آثار متفاوت ژانر پلیسی کشف کند و در عین حال شباهت ها و تفاوت های آن ها را هم متذکر شود. شباهت ها شکل دهنده مبانی تئوری ساختارگرایی، و تفاوت ها ویژگی های منحصر به فرد اثر و خلاقیت های نویسنده را توضیح می دهند.
منتشر شده در سایت www.cinemapov.ir

سنگ، کاغذ، قیچی

سنگ، کاغذ، قیچی

نگاهی به سریال وضعیت سفید

زمستان 66 موشک باران بود. رنو سورمه ای مادرم نقش تاکسی همسایه ها را بازی می کرد. می رفتند مرکز شهر، خرید یا حرم. بیشتر مردها جبهه بودند و زنها تنها توی خانه می ماندند. حوصله شان سر می رفت. می آمدند کلاس نهضت سواد آموزی یا روخوانی قرآن که توی خانه ما برگزار می شد و مادرم درس می داد. گاهی باهم دستمال گلدوزی می کردند، کلاه و دستکش و پلوور برای مردها و پسرها می بافتند، گوششان هم به تلفن خانه ما بود که خبری از همسر، پسر یا برادرشان بدهد.

ما از معدود کسانی بودیم که توی محله تلفن داشتند. تلفنخانه همسایه ها هم بودیم. گاهی حوصله نداشتم بروم در خانه شان صدای شان بزنم که بیایند جواب تلفن را بدهند. مخصوصا که نمی دانستم کسی که آن طرف خط است و صدای زخمی مردانه ای دارد، چه خبری می خواهد بدهد. کسی شهید شده؟ زخمی شده؟ اسیر شده؟ ولی با این حال می رفتم. باعجله چادرشان را سرشان می کشیدند، دمپایی یا کفش پوشیده و نپوشیده، می دویدند سمت خانه ما. حتا یادشان می رفت سلام کنند. قبل از این که گوشی را بگذارند روی گوش، نفس عمیقی می کشیدند تا صدای نفس نفس شان بخوابد، شاید هم برای آمادگی شنیدن خبرهای جدید، یا دادن خبرهای خانه. بارها شاهد اشک ها و لبخندهایشان بودم. زن ها اشک ریزان خبر تولد بچه ها را می دادند و فوت بزرگان فامیل، و مردها دلتنگ از دوری، از بچه ها و شیطنت های شان می پرسیدند و کم کم می رفتند سراغ این که یک ترکش کوچولو خورده اند و البته چیزی نیست و شاید به زودی به خانه برگردند. اما امان از وقتی که خبرها چیز دیگری بود و صدای آن سوی خط، مال دوست و آشنایی غیر از مردهایشان بود...

زمستان 66، روزهای موشک باران، آژیر قرمز، آموزش رفتن سریع به پناهگاه، و صدای ضد هوایی و شکسته شدن دیوار صوتی هم بود. آژیر را که می زدند، می دویدیم توی زیرزمین و زیر پله ها با چراغ قوه و پتو پناه می گرفتیم. من حوصله نداشتم. ترجیح می دادم بنشینم جلوی تلویزیون قدیمی خانه، فیلم جاده فدریکو فلینی را ببینم و جولیتای مهربان و ساده دل را که دوست داشت نقش دلقک را بازی کند. مادرم فریاد می زد: بیا دیگه! و من آن قدر طولش می دادم تا فیلم تمام شود و بعد که صدای آژیر اعلام وضعیت سفید را شنیدم، بروم بگویم بیایند بالا... صدّام رفت!

تیتراژ  وضعیت سفید یادآور همه آن روزهاست. روزهای کوپن، نوارهای کاست که با خودکار بیک عقب و جلو می بردیمشان تا ضبط های قدیمی کمی بیشتر عمر کنند، روسری های بزرگ گره کرده زیر گلو، آموزش نظامی به زن ها، توپ چند لایه پلاستیکی و تفنگ های چوبی یا پلاستیکی که مهم ترین دارایی پسرها بودند، روزگار تلفن های انگشتی با صفحه شماره گیری چرخان و صدای زنگ خاطره انگیزش... مستندی از همه نوستالوژی های دهه شصت و تصاویری از زندگی خانوادگی اجتماعی، لباس ها و خانه ها و حال و هوای آن روزها...

امیری نماد عشق نوجوانی، و شیرین و منیره ای که نماد بیشتر دخترهای دهه شصت بودند و همگی از سنشان بزرگتر نشان می دادند. دخترهایی کودکی نکرده و ناگهان وارد بزرگسالی شده که باید همدم مادرهای تنهایشان می بودند و همدل برادرها و پدرها و همسرهای رفته به جنگ، که وظیفه نگهداری از بچه های کوچک تر خانه هم به عهده شان بود.

عشق های نوجوانی... کیست که عشق اولش را فراموش کرده باشد؟ اولین نگاه های دزدانه، اولین تپش قلب، و اولین آرزوهای ورود به دنیای بزرگترها. امیر اولین روزهای عاشقی را تجربه می کند. من هم شاهد این ها بودم. پسر همسایه مان با سنگ های کف باغچه شان، کاغذهای عاشقانه اش را پرت می کرد خانه بغلی. خانه ما وسط دو حیاط بود. گاهی سنگ های بسته بندی شده با کاغذ نامه هایش می افتاد توی حیاط ما. من از اسم اولش می فهمیدم برای محبوبه دختر همسایه مان است. سنگ را مثل پستچی پرت می کردم توی حیاط خانه محبوبه. توی سنگ کاغذهایشان چیزی غیر از شعرهای حافظ و امضا و تاریخ و سلام و خداحافظی نبود که گاهی می خواندمشان. آخرین سنگ نامه دار پسر همسایه، تنها جمله دارم می روم جبهه را نوشته بود. دختر همسایه هم کاغذی انداخت که معلوم بود با اشک هایش خیس شده و تاب خورده  و آرزو کرده بود به سلامت برگردد. اما آخرین سنگ کاغذ پسر همسایه را جنگ قیچی کرد و دیگر برنگشت...

در باغ خانواده گلکار، همه قصه ها به نوعی حول امیر می گردد. امیر دیوانه و عاشق است، بهروز اهل میتینگ های عجیب و غریب، خواهرها و جاری ها مشغول قهر و آشتی های مداوم، برادرهایی که چشم دیدن برادر را ندارند و موشک بارانی که همه را ناچار از زندگی باهم زیر یک سقف و یک مکان کرده است. همین جمع شدن، غم ها و شادی هایشان را هم پررنگ تر و تاثیرگذارتر می کند.

بازی ها همگی آن قدر قوی هستند که هر بیننده ای را، چه در آن سال ها بزرگ بوده و چه کودک و یا حتا هنوز به دنیا نیامده، جذب می کند. هرکسی خود را در شخصیتی می یابد. صحنه ها آن قدر شلوغ هستند که گاهی باید چند بار دید تا به ریزه کاری ها و جذابیت هایش پی برد. تصویری واقعی و باورپذیر از آدم های آن دوره. دیالوگ ها غلو شده و شعاری نیستند، برعکس بسیاری از سریال های دیگر و مخصوصا سریال هایی که به دهه شصت پرداخته اند. روند کند داستان، مانند روند کند زندگی در روزهایی است که دائم برق می رفت و تلویزیون در کل دو شبکه بیشتر نداشت. بیشتر مردم گوششان به رادیو بود و زمان اعلام آژیرها. آرامش در بیان قصه سریال، در عین بحران های موجود در هر قسمت، چشمگیر است. کمتر نویسنده و کارگردانی موقع تعریف کردن داستانش، هیجان زده و مشعوف نمی شود و آرامش خود را حفظ می کند. هادی مقدم دوست و حمید نعمت الله، به خوبی از پس بیان درام داستان با کیفیتی بسیار فراتر از سریال های سرهم بندی شده و آبدوغ خیاری برآمده اند. انصافا باید گفت اولین سریال این دو نفر، به خوبی توانست تبدیل به بهترین وجه، نوستالوژی سال 91 بشود. روزهای دور هم بودن، سنگ، کاغذ، و قیچی جنگ...


منتشر شده در سایت cinemapov.ir

عطرآگین

 عطرآگین

مثل همه بود و نبود. قهرمان 14 سالگی من، وقتی توی کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پارک دورشهر، کتاب ها را بو می کشیدم و از بوی متفاوت کاغذها و کلیشه های سربی شان مست می شدم، عطرآگین بود. خواهر کوچک تر و ته تغاری یک سلسله خواهران طولانی که برعکس خواهرهای بزرگترش، نام زیبایی داشت.

مادرم مربی قرآن کانون بود و این یعنی سه تابستان پی در پی، هر روز من با ورود به بهشت کتابخانه  و کلاس های آن جا شروع می شد. خواهرم همبازی خوبی برایم نبود. یاد ندارم در هیچ یک از روزهای کودکی، باهم بازی کرده باشیم. همیشه گوشه ای از حیاط مال من و بریده عکس آدم های کتابهایم بود، و گوشه ای دیگر او با بچه گربه و جوجه مرغ و خروس و اردک بازی می کرد. اسباب بازی های مشترک، با نوبت های بازی منظم که دعوایمان نشود.

عطرآگین با همه دوستان مدرسه و غیر مدرسه ای من فرق داشت. خیلی راحت و بلند می خندید. خنده قشنگی که همیشه جلوی آینه تمرین می کردم مثل او باشد. از ویژگی های دخترانه چیزی در او نمی دیدم. زیبایی خاصی که مسحور کننده باشد، نه. رفتار محجوبانه یک نوجوان که مورد پسند بزرگترها در آن سال ها باشد، اصلا. خجالت هم ابدا! برعکس من که خجالت کش حرفه ای بودم و از سرخ شدن صورت و برافروختن تا لرزش دست و تپش قلب و عرق کردن کف دست ها تا قایم شدن توی کمد لباس ها موقع ورود فک و فامیلی که خیلی باهاشان رفت و آمد نداشتیم، همه را یکجا داشتم.

همیشه مسحور حرف زدنش می شدم. با صدای بلند و رسا عقایدش را می گفت و درباره خودش یا دیگران اظهار نظر می کرد. هر کتابی می خواند یا فیلمی می دید، درجا پنبه اش را می زد. آن روزها فیلم دونده را دیده بودیم و هفت تیرهای چوبی را که کانون در تمام مراکز کشور اکران می کرد. عطرآگین می گفت: مسخره ترین فیلم های عمرش را دیده. که چی یه مشت بچه سیاه سوخته برای رسیدن به یه قالب یخ مسابقه دو می دهند؟! چه معنی می دهد یکی دوربین را بگیرد جلوی چندتا پسربچه که ادای فیلم های وسترن را درمی آورند و مثل عقده ای ها با هفت تیر چوبی و الکی به هم شلیک می کنند؟!

روزهایی بود که همه این فیلم ها را تحسین می کردند. می گفت فیلم باید فیلم باشد. کتاب باید کتاب باشد. و این یعنی فیلمساز و نویسنده نباید عقده ای باشند. نمی دانم کلمه عقده ای را از کجا آورده بود. اولین بار این کلمه را از او شنیدم. شاید به خاطر خواهرهای بزرگترش که داشتند توی دانشگاه روانشناسی می خواندند. کتاب هایی که من می خواندم دوست نداشت. فقط دایرۀ المعارف ورق می زد. من نه. بی خانمان و باخانمان هکتور مالو را شخم زده بودم و قبل از این که تلویزیون فیلم یا سریالش را نشان بدهد، با پرین همذات پنداری کرده بودم برای داشتن یک پدربزرگ نامهربان و نداشتن یک پدر. کتاب های ژول ورن و ایزاک آسیموف، علمی تخیلی های جذاب جان کریستوفر در مورد سرزمین سه پایه ها... همه کتاب های خواهران برونته، ربکای دافنه دوموریه... و در واقع تمام کتاب های کتابخانه کانون را که شاید بیش از ده هزار جلد بود، در این سه سال خواندم.

از نظر من کتاب باید غرقت می کرد. کرم کتابی مثل من، بزرگترین لذت دوره نوجوانی اش همین بود. فارغ از دنیا و مافیها، شعرهای سهراب و فروغ را بخوانی، دیوان حافظ را صرفا برای مشاعره و گرفتن فال های عاشقانه که مثلا در آینده با کی ازدواج می کنی با خودت ببری این طرف و آن طرف، هرچه داستان در دنیاست ببلعی، حتا اگر تهوع سارتر باشد که نمی فهمی اش و کلیدر دولت آبادی باشد که حوصله توصیف هایش را نداری و تند تند دیالوگ ها را می خوانی، جنگ و صلح تولستوی و ادای ناتاشا را موقع حرف زدن با پیر بوزوخوف در آوردن... حرص خوردن از دست راسکولنیکوف قاتل در جنایت و مکافات داستایوفسکی... ماجراهای شیرین آن شرلی یتیم و زنان کوچکی که با ژوزفین کرم کتابش احساس نزدیکی روحی داشتی... و همه استلاها و خانم هویشام های چارلز دیکنز و کزت مظلوم بینوایان هوگو...

من با کتاب های تاریخی و فرهنگ ملل هم روابط عاشقانه ای داشتم. یک دوره فرهنگ ملل چین و ژاپن و کره و هند و این ها را در کانون خوانده بودم که مرا عاشق شرق دور و تاتامی، سایونارا، کیمونو، سلسله هان و کنفوسیوس، ساری هندی و تمثال ها و بت های خدایان هندو کرده بود و مست مست بودم. عطرآگین برایم نقش صحو بعد از سکر استغراق در جذبه این کتاب ها را داشت. می گفت: اینم شد کتاب؟! تو چقدر خلی! از نظر او کتاب یعنی همان فرهنگ های علمی و حکایات گلستان و بوستان سعدی. فیلم هم فقط فیلم های چاپلین و لورل هاردی و دزد دوچرخه و جمیع فیلم های هیچکاک! یادم نیست این ملغمه فیلم پسندی و کتاب خوانی عجیبش، از کجا آمده بود. به هر حال کشکول عجیبی بود که همزمان بوی پفک نمکی مینو و پفک کام و بیسکوییت رنگارنگ و نوشابه کانادادرای می داد و شربت سکنجبین و به لیمو!

البته من هم فیلم های کمدی کمدین های معروف و نئورئالیست های ایتالیا و هیچکاک را دوست داشتم. اما فیلم های مستند و تا حدی هنری روشنفکری آن زمان را هم می دیدم. عطرآگین از هامون متنفر بود و من عاشق صحنه ای که هامون توی دادگاه می گفت: این زن سهم منه... مال منه... عشق منه... هامون برای من فقط این سکانسش قابل درک و شیرین به نظر می آمد. خیلی قبل از این بود که تمام نقدها و کتاب های مرتضی آوینی را بخوانم و هامون از قله افتخارات فیلم بینی ام با کله سقوط کند ته دره ناکجاآباد.

به خاطر همین چیزها بود که مسحور عطرآگین می شدم و در عین حال نمی توانستم با وجود مخالفت با او، نظر خودم را بگویم. حرف از دهنم درنیامده، جمله ازلی ابدی اش این بود: اینم شد فیلم؟! اینم شد کتاب؟! تو هم داری عقده ای میشی ها!

من عاشق عطرآگین بودم و راحتی اش در نظر دادن. من هیچ وقت نمی توانستم به دوستم بگویم روسری که سر کرده بهش نمی آید. چاق شده و باید رژیم بگیرد. یا خیلی زشت می شود وقتی به حالت قهقهه می خواهد بخندد و دهان گشادش را مثل غاری بزرگ باز می کند! یا به مادرم بگویم: تا یک ماه دیگر اصلا نمی توانم در کار خانه به او کمک کنم، چون مطالعات مهمی دارم که خیلی ارزشمندتر از آب و کف درست کردن برای شستن قابلمه های قرشده و کثیف یا بلند کردن صدای جاروبرقی به خاطر یک ذره گردوخاک ناچیز است!

من همیشه ملاحظه صد جور آدم و صد جور چیز که از نظر خودم اخلاق به حساب می آمدند می کردم و همین نمی گذاشت اظهار نظر کنم. دل نداشتم ناراحتی کسی را ببینم یا اخمش را. روحیه کزت وار من برای راضی کردن همه تناردیه ها و ژال والژان ها وادارم می کرد خودم را جای همه شخصیت های فیلم ها و داستان هایی ببینم که می خوانم و می بینم و در خواب و بیداری با آن ها حرف بزنم. مثل آن ها فکر کنم، اما رفتارم کزتی باشد. یک تضاد آشکار بین درون و بیرون. شاید همان تضادی که ویرجینیا وولف هم داشت... سیلویا پلات هم داشت... صادق هدایت یا خیلی های دیگر. اما تضاد درون و برون من، هنوز به انتها نرسیده. انتخاب های من در زندگی، از رشته دانشگاهی و تحصیل و مدرسه و ازدواج و هزار چیز دیگر، با همین ملاحظات بوده.

گاهی فکر می کنم هرگز خود خودم نبوده ام. سعی کرده ام کسی باشم که دیگران دوست دارند و توقعشان است. انتظار دیگران را برآورده کردن، کار سختی است. سی و پنج سال ملاحظه... گذشتن از علاقه ها و آرمان ها... شاید اگر با همان رتبه سه رقمی هنر در سال 76، کارگردانی خوانده بودم و ملاحظه مادرم را نمی کردم، الان یک زهره شریعتی دیگر بودم. یک کارگردان، یک روشنفکر فرمالیست، یک پناهنده یا مهاجر... یا حتا یک زن خانه دار معمولی با همان دغدغه های معمولی یک آدم معمولی و متوسط.

همیشه از معمولی و متوسط بودن بدم می آمد. دوست داشتم آدم، نویسنده، هنرمند، زن و مادر درجه یکی باشم. در عین حال دوست نداشتم در جمع متفاوت و عجیب و غریب به چشم بیایم. شاید همان گریز از میان مایگی و همزمان ستیز با غرور علمی و انواع غرورهای دیگر... اما فکر کنم نمی شود. نمی شود همزمان در همه این ها درجه یک بود. زمان فرصتی نمی دهد. عمر راه خودش را می رود. هرچه بخواهی دریای درون را عمیق تر کنی، بازهم اقیانوسی به وسعت و واقعیت یک عالم و به عمق یک بند انگشت، به تو و زندگی ات هجوم می آورد و شن های ساحلی را که در زندگی ات شکل داده بودی، با یک موج آرام، از بیخ و بن نابود می کند. غرق می شوی...

این جور وقت ها دنبال یک عطرآگین می گردم. که مرا بیرون بکشد از خیالاتم، و پوزخندزنان محکم بکوبد روی شانه هایم و تشر بزند: اینم شد فیلم؟! اینم شد کتاب؟! اینم شد زندگی؟! داری عقده ای میشی ها!

و چقدر این روزها آرزو دارم به جای زهره بودن، عطرآگین باشم...

ایستاده با کمربند

ایستاده با کمربند

نگاهی به سریال داستان زندگی (هانیکو)

دست هایش با مهارت تمام دور کمرش می چرخید و هرچند با سرعتی باورنکردنی، اما با نوعی تانی و آرامش، پارچه های به هم پیوسته را از دور کیمونویش باز می کرد. در عمرم چنین کمربندی ندیده بودم. طرح پارچه کیمونوی خوش دوختش باغی بود از شکوفه های گل های بهاری به رنگ قرمز و صورتی، روی یک زمینه نقره ای و طلایی براق.

ریکاکو همان طور که داشت کیمونوی ضخیم را با لباس راحتی خانه عوض می کرد، به ژاپنی چیزی گفت و لبخند زد. دخترخاله ام ترجمه کرد «خنده اش گرفته که این طور بهش خیره شدید. می گوید هر غیر ژاپنی که تا حالا از نزدیک کیمونوی رسمی و کمربند مخصوصش را ندیده، همین طور تعجب می کند. طول کمربندش تقریبا دوازده متره. زیر این کیمونوی ضخیم هم معمولا دو سه کیمونوی نازک از پارچه های لطیف می پوشند، تا هم لاغری و عدم تناسب اندام ظاهری را بپوشاند، و هم با به تن کردن این کیمونو و کمربند بلندی که محکم دور کمر و پهلوها پیچیده می شود، بدن را هم صاف، راست و محکم نگه دارند تا عزم آدم برای کار و فعالیت، رسمیت و جدیت بیشتری پیدا کند.»

با ذوقی که ناشی از تحسین آن همه زیبایی در جمال طلبی نوجوانانه و دخترانه ام در 16 سالگی بود، دست کشیدم به کیمونو و با نگاهی دوستانه، به صورت ریکاکو خیره شدم. خندید. اما این بار به پهنای صورت. دستش را که تازه از باز کردن کمربندی چنان طولانی آسوده شده بود، جلوی دهانش گرفت و صدای خنده اش در اتاق پیچید. محترمانه تعظیمی کرد.

دخترخاله ام هفت سالی بود به خاطر شرایط تحصیلی همسرش در ژاپن زندگی می کرد. برای عروسی خواهرش همراه با دوست ژاپنی خود، خانم ریکاکو به ایران آمده بود. می گفت ژاپنی ها دندان های مرتب و زیبایی ندارند، برای همین وقتی می خندند، دستشان را جلوی دهانشان می گیرند.

شاید چون اولین بار بود یک ژاپنی را از نزدیک می دیدم، ریکاکو این قدر برایم جذاب می نمود. قبل از این ژاپن را از فیلم های کوروساوا مثل هفت سامورایی و ریش قرمز، و سریال سال های دور از خانه (اوشین) و داستان زندگی (هانیکو) می شناختم. هانیکو، دختری که با وجود شیطنت ها و سادگی های دخترانه اش، به سبکی شرقی و آهسته و پیوسته با سنت های خانوادگی و اجتماعی جامعه اش مبارزه می کرد و هرچند به سختی و همراه با مشکلات و موانع بسیار، اما فاتح می شد و به آرزوهایش می رسید؛ کاملا توانایی الگو شدن را داشت. زندگی برای او منشوری بود در حرکت دوّار، با فراز و نشیب های بی پایان و تیتراژی که برخلاف دیگر سریال های خارجی، نه روی تصاویری از صحنه های خاص خود سریال، بلکه روی نقاشی های آبرنگ حرکت می کرد.

سریال هانیکو که با نام داستان زندگی اولین بار از شبکه دو در ایران پخش شد، از جمله سریال های صبحگاهی (آسادورا) تولید شبکه اِن. اِچ. کِی (مخفف نیپون هوسو کیوکای به معنی بنگاه سخن پراکنی ژاپن) که تلویزیون ملی این کشور است، بود. این سریال به فاصله دو سال از ساخت و پخش سریال اوشین (1983) در سال 1986 در ژاپن پخش شد و تقریبا با همین فاصله به ایران نیز آمد. هانیکو در 156 قسمت 15 دقیقه ای، بین ساعت 8:15 تا 8:30 صبح پخش می شد و تصویری زنانه از ژاپن در حال گذار از سنت به مدرنیته دوران میجی و تایشو ارائه می داد. هرچند به اندازه اوشین تاثیرگذار نبود، به هر صورت توانست مخاطبان بسیاری را جذب کند.

هانیکو داستان دختری بود که با تشویق معلمش و سرسختی خود موفق می شد برخلاف میل و سنت خانوادگی ادامه تحصیل دهد، از روستا به شهر برود و به عنوان اولین خبرنگار زن ژاپنی در روزنامه ای استخدام شود. همزمان با ورود او به یکی از شاخصه های اصلی دنیای مدرن یعنی دنیای خبر، اطلاعات، کلمات و روزنامه نگاری، ژاپن نیز متحد با آلمان هیتلری، وارد جنگ جهانی دوم می گردد. برادر هانیکو هم که به دیگر ویژگی مهم مدرنیته، یعنی میل و علاقه مفرط به فیلمسازی و جهان تصویر مجهز است، حین فیلمبرداری در این جنگ کشته می شود. میتسو خواهر کوچکتر هانیکو، قربانی سنّت، در سنین کم ازدواج می کند و به دلیل سخت گیری خانواده همسر کشاورزش و مادرشوهر سنگدل خود، بی هیچ اعتراض و مبارزه ای، تسلیم سرنوشت شده و در جوانی بدون این که آینده ای روشن (فرزندش) را ببیند، از دنیا می رود.

بازیگران سریال از جمله بهترین و مشهورترین بازگران زمان خود و تا به امروز بودند. نقش هانیکو را یوکی سایتو بازی می کرد که اتفاقا یکی مسیحی متعصب است و روزهای یکشنبه اصلا کار نمی کند! خواننده مشهوری هم هست و اگر ناچار باشد در فیلمی مطابق نقش تعریف شده سیگار بکشد، از سیگار مصنوعی استفاده می کند. نقش گنزو (همسر هانیکو) را نیز کِن واتانابه، یکی از بهترین بازیگران ژاپن داشت که اخیرا در فیلم های هالیوود نیز بسیار ظاهر شده است. از جمله بتمن (سرآغاز) و به تازگی نیز فیلم تلقین (اینسپشن) در نقش ساتو. او اکنون در حال مبارزه با بیماری هپاتیت سی، همچنان به کارش ادامه می دهد. نقش کوجیرو (پدر هانیکو) بسیار مهم و خاص بود. کوجیرو با دوبله عالی بهرام زند، نماینده آخرین نسل از سامورایی های ژاپن سنتی بود. نسلی که کم کم در گذر از سنت، منقرض می شد.

نسل سامورایی ها با مدرن شدن ژاپن و باز شدن درهای بسته فرهنگ، اقتصاد و سیاست امپراتوری به سوی غرب، کم کم از بین رفت و از مزدوری خان ها، اشراف و درباریان، تبدیل به نمادی از ژاپن سنتی و نوستالژی قدرت و شکوه امپراتوری دوران امپراتوری میجی در سرزمین آفتاب می شد.

یکی از سکانس های تاثیرگذار سریال که سرنوشت محتوم نسل سامورایی ها را به خوبی به تصویر کشید، جایی بود که کوجیرو تاچیبانا، با همان اخم همیشگی، لب های بهم فشرده و صورت سنگی، در سکوت جلوی مشتری های بی ادب اهل توکیو در قهوه خانه اش، چای می گذاشت. پدر هانیکو سامورایی بازنشسته ای بود که از تمام هیبت گذشته اش، تنها موهای بسته در بالای سر باقی مانده بود و شمشیری در غلاف، و شغل کشاورزی در روستا. اما مجبور شد از همین ها هم دست بکشد، موهایش را کوتاه کند، بدون شمشیر و ترک کشاورزی و روستا، به پایتخت مهاجرت کند و قهوه چی شود. آخرین مقاومت او در برابر هجوم مدرنیته، زمانی درهم شکسته شد که در سکانسی، کوجیروی مردسالار برای همسرش فنجانی چای می ریخت و خانم یائه (مادر هانیکو) با دوبله بی نظیر و مادرانه ثریا قاسمی، با تعجب او را نگاه می کرد. یائه، نماینده نسلی از زنان سنتی سر به زیر و مطیع بود که هرگز در گذشته به چشمان همسرش خیره نشده بود. این جا بود که شکست سنت در برابر زندگی مدرن، جلوه ای دردناک و در عین حال واقعیتی گریزناپذیر می یافت.

فمینیسم نهفته در تاروپود قصه، با وقایع سریال پیوندی ناگسستنی داشت. زنی که تحصیلاتش را ادامه می داد، شغلی داشت که پیش از او مختص مردان بود و با روی باز از آموزش زبان انگلیسی استقبال می کرد. برای خواهر بیمار و دم مرگش شیر گاو تهیه می کرد «چون معلم های خارجی اش از آن می خوردند و معتقد بودند برای بدن انسان مفید است.» در حالی که تا پیش از آن، هیچ یک از اعضای خانواده اش تصور نمی کردند انسان بتواند شیر حیوانات اهلی را بنوشد! گویا هانیکو به نمایندگی از تمام زنان ژاپن، کمربند دوازده متری همّتش را برای گذار از سنت شرقی  به مدرنیته غربی بسته بود، تا هم ضعف های ظاهری اش را بپوشاند، و هم صاف و استوار، با عزم ایجاد تغییر، بر عواطف، انتظارات و مطالبات نسل خود، تاثیر عمیقی بگذارد... و این طور که به نظر می رسد، موفق شده است.

منتشر شده در سایت www.cinemapov.ir