عطرآگین
مثل همه بود و نبود. قهرمان 14 سالگی من، وقتی توی کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پارک دورشهر، کتاب ها را بو می کشیدم و از بوی متفاوت کاغذها و کلیشه های سربی شان مست می شدم، عطرآگین بود. خواهر کوچک تر و ته تغاری یک سلسله خواهران طولانی که برعکس خواهرهای بزرگترش، نام زیبایی داشت.
مادرم مربی قرآن کانون بود و این یعنی سه تابستان پی در پی، هر روز من با ورود به بهشت کتابخانه و کلاس های آن جا شروع می شد. خواهرم همبازی خوبی برایم نبود. یاد ندارم در هیچ یک از روزهای کودکی، باهم بازی کرده باشیم. همیشه گوشه ای از حیاط مال من و بریده عکس آدم های کتابهایم بود، و گوشه ای دیگر او با بچه گربه و جوجه مرغ و خروس و اردک بازی می کرد. اسباب بازی های مشترک، با نوبت های بازی منظم که دعوایمان نشود.
عطرآگین با همه دوستان مدرسه و غیر مدرسه ای من فرق داشت. خیلی راحت و بلند می خندید. خنده قشنگی که همیشه جلوی آینه تمرین می کردم مثل او باشد. از ویژگی های دخترانه چیزی در او نمی دیدم. زیبایی خاصی که مسحور کننده باشد، نه. رفتار محجوبانه یک نوجوان که مورد پسند بزرگترها در آن سال ها باشد، اصلا. خجالت هم ابدا! برعکس من که خجالت کش حرفه ای بودم و از سرخ شدن صورت و برافروختن تا لرزش دست و تپش قلب و عرق کردن کف دست ها تا قایم شدن توی کمد لباس ها موقع ورود فک و فامیلی که خیلی باهاشان رفت و آمد نداشتیم، همه را یکجا داشتم.
همیشه مسحور حرف زدنش می شدم. با صدای بلند و رسا عقایدش را می گفت و درباره خودش یا دیگران اظهار نظر می کرد. هر کتابی می خواند یا فیلمی می دید، درجا پنبه اش را می زد. آن روزها فیلم دونده را دیده بودیم و هفت تیرهای چوبی را که کانون در تمام مراکز کشور اکران می کرد. عطرآگین می گفت: مسخره ترین فیلم های عمرش را دیده. که چی یه مشت بچه سیاه سوخته برای رسیدن به یه قالب یخ مسابقه دو می دهند؟! چه معنی می دهد یکی دوربین را بگیرد جلوی چندتا پسربچه که ادای فیلم های وسترن را درمی آورند و مثل عقده ای ها با هفت تیر چوبی و الکی به هم شلیک می کنند؟!
روزهایی بود که همه این فیلم ها را تحسین می کردند. می گفت فیلم باید فیلم باشد. کتاب باید کتاب باشد. و این یعنی فیلمساز و نویسنده نباید عقده ای باشند. نمی دانم کلمه عقده ای را از کجا آورده بود. اولین بار این کلمه را از او شنیدم. شاید به خاطر خواهرهای بزرگترش که داشتند توی دانشگاه روانشناسی می خواندند. کتاب هایی که من می خواندم دوست نداشت. فقط دایرۀ المعارف ورق می زد. من نه. بی خانمان و باخانمان هکتور مالو را شخم زده بودم و قبل از این که تلویزیون فیلم یا سریالش را نشان بدهد، با پرین همذات پنداری کرده بودم برای داشتن یک پدربزرگ نامهربان و نداشتن یک پدر. کتاب های ژول ورن و ایزاک آسیموف، علمی تخیلی های جذاب جان کریستوفر در مورد سرزمین سه پایه ها... همه کتاب های خواهران برونته، ربکای دافنه دوموریه... و در واقع تمام کتاب های کتابخانه کانون را که شاید بیش از ده هزار جلد بود، در این سه سال خواندم.
از نظر من کتاب باید غرقت می کرد. کرم کتابی مثل من، بزرگترین لذت دوره نوجوانی اش همین بود. فارغ از دنیا و مافیها، شعرهای سهراب و فروغ را بخوانی، دیوان حافظ را صرفا برای مشاعره و گرفتن فال های عاشقانه که مثلا در آینده با کی ازدواج می کنی با خودت ببری این طرف و آن طرف، هرچه داستان در دنیاست ببلعی، حتا اگر تهوع سارتر باشد که نمی فهمی اش و کلیدر دولت آبادی باشد که حوصله توصیف هایش را نداری و تند تند دیالوگ ها را می خوانی، جنگ و صلح تولستوی و ادای ناتاشا را موقع حرف زدن با پیر بوزوخوف در آوردن... حرص خوردن از دست راسکولنیکوف قاتل در جنایت و مکافات داستایوفسکی... ماجراهای شیرین آن شرلی یتیم و زنان کوچکی که با ژوزفین کرم کتابش احساس نزدیکی روحی داشتی... و همه استلاها و خانم هویشام های چارلز دیکنز و کزت مظلوم بینوایان هوگو...
من با کتاب های تاریخی و فرهنگ ملل هم روابط عاشقانه ای داشتم. یک دوره فرهنگ ملل چین و ژاپن و کره و هند و این ها را در کانون خوانده بودم که مرا عاشق شرق دور و تاتامی، سایونارا، کیمونو، سلسله هان و کنفوسیوس، ساری هندی و تمثال ها و بت های خدایان هندو کرده بود و مست مست بودم. عطرآگین برایم نقش صحو بعد از سکر استغراق در جذبه این کتاب ها را داشت. می گفت: اینم شد کتاب؟! تو چقدر خلی! از نظر او کتاب یعنی همان فرهنگ های علمی و حکایات گلستان و بوستان سعدی. فیلم هم فقط فیلم های چاپلین و لورل هاردی و دزد دوچرخه و جمیع فیلم های هیچکاک! یادم نیست این ملغمه فیلم پسندی و کتاب خوانی عجیبش، از کجا آمده بود. به هر حال کشکول عجیبی بود که همزمان بوی پفک نمکی مینو و پفک کام و بیسکوییت رنگارنگ و نوشابه کانادادرای می داد و شربت سکنجبین و به لیمو!
البته من هم فیلم های کمدی کمدین های معروف و نئورئالیست های ایتالیا و هیچکاک را دوست داشتم. اما فیلم های مستند و تا حدی هنری روشنفکری آن زمان را هم می دیدم. عطرآگین از هامون متنفر بود و من عاشق صحنه ای که هامون توی دادگاه می گفت: این زن سهم منه... مال منه... عشق منه... هامون برای من فقط این سکانسش قابل درک و شیرین به نظر می آمد. خیلی قبل از این بود که تمام نقدها و کتاب های مرتضی آوینی را بخوانم و هامون از قله افتخارات فیلم بینی ام با کله سقوط کند ته دره ناکجاآباد.
به خاطر همین چیزها بود که مسحور عطرآگین می شدم و در عین حال نمی توانستم با وجود مخالفت با او، نظر خودم را بگویم. حرف از دهنم درنیامده، جمله ازلی ابدی اش این بود: اینم شد فیلم؟! اینم شد کتاب؟! تو هم داری عقده ای میشی ها!
من عاشق عطرآگین بودم و راحتی اش در نظر دادن. من هیچ وقت نمی توانستم به دوستم بگویم روسری که سر کرده بهش نمی آید. چاق شده و باید رژیم بگیرد. یا خیلی زشت می شود وقتی به حالت قهقهه می خواهد بخندد و دهان گشادش را مثل غاری بزرگ باز می کند! یا به مادرم بگویم: تا یک ماه دیگر اصلا نمی توانم در کار خانه به او کمک کنم، چون مطالعات مهمی دارم که خیلی ارزشمندتر از آب و کف درست کردن برای شستن قابلمه های قرشده و کثیف یا بلند کردن صدای جاروبرقی به خاطر یک ذره گردوخاک ناچیز است!
من همیشه ملاحظه صد جور آدم و صد جور چیز که از نظر خودم اخلاق به حساب می آمدند می کردم و همین نمی گذاشت اظهار نظر کنم. دل نداشتم ناراحتی کسی را ببینم یا اخمش را. روحیه کزت وار من برای راضی کردن همه تناردیه ها و ژال والژان ها وادارم می کرد خودم را جای همه شخصیت های فیلم ها و داستان هایی ببینم که می خوانم و می بینم و در خواب و بیداری با آن ها حرف بزنم. مثل آن ها فکر کنم، اما رفتارم کزتی باشد. یک تضاد آشکار بین درون و بیرون. شاید همان تضادی که ویرجینیا وولف هم داشت... سیلویا پلات هم داشت... صادق هدایت یا خیلی های دیگر. اما تضاد درون و برون من، هنوز به انتها نرسیده. انتخاب های من در زندگی، از رشته دانشگاهی و تحصیل و مدرسه و ازدواج و هزار چیز دیگر، با همین ملاحظات بوده.
گاهی فکر می کنم هرگز خود خودم نبوده ام. سعی کرده ام کسی باشم که دیگران دوست دارند و توقعشان است. انتظار دیگران را برآورده کردن، کار سختی است. سی و پنج سال ملاحظه... گذشتن از علاقه ها و آرمان ها... شاید اگر با همان رتبه سه رقمی هنر در سال 76، کارگردانی خوانده بودم و ملاحظه مادرم را نمی کردم، الان یک زهره شریعتی دیگر بودم. یک کارگردان، یک روشنفکر فرمالیست، یک پناهنده یا مهاجر... یا حتا یک زن خانه دار معمولی با همان دغدغه های معمولی یک آدم معمولی و متوسط.
همیشه از معمولی و متوسط بودن بدم می آمد. دوست داشتم آدم، نویسنده، هنرمند، زن و مادر درجه یکی باشم. در عین حال دوست نداشتم در جمع متفاوت و عجیب و غریب به چشم بیایم. شاید همان گریز از میان مایگی و همزمان ستیز با غرور علمی و انواع غرورهای دیگر... اما فکر کنم نمی شود. نمی شود همزمان در همه این ها درجه یک بود. زمان فرصتی نمی دهد. عمر راه خودش را می رود. هرچه بخواهی دریای درون را عمیق تر کنی، بازهم اقیانوسی به وسعت و واقعیت یک عالم و به عمق یک بند انگشت، به تو و زندگی ات هجوم می آورد و شن های ساحلی را که در زندگی ات شکل داده بودی، با یک موج آرام، از بیخ و بن نابود می کند. غرق می شوی...
این جور وقت ها دنبال یک عطرآگین می گردم. که مرا بیرون بکشد از خیالاتم، و پوزخندزنان محکم بکوبد روی شانه هایم و تشر بزند: اینم شد فیلم؟! اینم شد کتاب؟! اینم شد زندگی؟! داری عقده ای میشی ها!
و چقدر این روزها آرزو دارم به جای زهره بودن، عطرآگین باشم...