ماه به روایت آه

فرصتی شد کتاب بخوانم.

ماه به روایت آه...

عجب رمانی بود، صیقلم داد و آینه مکدّر وجودم را تکه تکه کرد.

قصه ای که همان تاریخ است، و تاریخی که به یکی از زیباترین شیوه های داستان گویی از اسطوره ی سقای آب و ادب می گوید... با زاویه دیدهای متفاوت.

چه حیف که زودتر نخوانده بودمش، هرچند... تازه سال گذشته منتشر شده.

خدا با اولیا و شهدایش محشورت کند جناب ابوالفضل زرویی نصرآباد...

که روزگار گل آقا خوب می خنداندی... و با این کتاب یک اقیانوس اشک از ما گرفتی...

صله ی مصباح هدایت ما گوارای وجودت!

پی نوشت: ماه به روایت آه (داستانی از زندگی عباس بن علی (ع)، نوشته ابوالفضل زرویی نصرآباد، انتشارات نیستان
ایمان دارم که این تشابه اسمی اتفاقی نیست.
ارباب ادب، شاعر و نویسنده زلال ما و ادبش... و ناشرش نیستان باشد و سیدمهدی شجاعی که راوی سقای آب و ادب است... این ها بی جهت کنار هم نمی نشینند...

دست های یک زن

دست های یک زن

رمان زنان کوچک را خیلی دوست داشتم. قطور بود با کاغذهای کاهی نرم و خوشبو. خودم را در تک تک چهار خواهر می دیدم. دخترانه بودن مگی، رفتارهای پسرانه ژوزفین و کرم کتاب بودنش، الیزابت خجالتی و کم حرف، و شیطنت ها و بدجنسی های آمی. دیالوگ هایش هنوز یادم هست.

یک جایی از کتاب نویسنده نوشته: «مگی به دست های نرم و کشیده و زیبایش خیلی افتخار می کرد. اما بعد از ازدواج و دردسرها و کارهای خانه داری و بچه داری، دست هایش زمخت و زخمی شده بودند. پخت و پز و شستشو و نگهداری از یک کودک، هرچند باعث شده بود دست هایش به زیبایی سابق نباشند و مجبور شود آن ها را زیر پیش بند و دامنش پنهان کند، اما به چهره اش یک زیبایی زنانه داده بود. یک جور مهربانی عمیق که در کنار پلک های چشم های بی خوابش چین می انداخت و لبخندش را، مثل موجی از یک دریا می کرد.»

انگار که این بند را برای همه ماها نوشته اند. زنانی که روزی به طراوت دخترانه شان مغرور بودند. این روزها که دیگر طراوتی در خودم نمی بینم و کم کم قدم به میانسالی می گذارم، خیلی به دست هایم خیره می شوم. دست هایی که شاید در کارنامه اعمال روز جزا، یکی از پرکاربردترین واژه های جلوی آن، ظرف شستن باشد!

دست های من در دخترانگی، خودخواه بودند. بیشتر با مداد و خودکار و ورق کتاب و مجله دم خور بودند تا ظرف و ظروف و رفت و روب و شستشو. از قلم که دور می شدند، غریبی می کردند. اما حالا، این مداد و خودکار و کیبورد هستند که برای دست های من دلتنگ می شوند. سرانگشت هایم از سوزن و لبه قابلمه داغ و خار و تیغ گلدان ها نشانه دارند. دور ناخن هایم پوسته پوسته شده. پوستش زمخت و تیره است و رگ هایش ورم کرده. وقتی گونه های پسرم را نوازش می کنم، از زبری اش می نالد.

دست هایم شاید دیگر زیبا نباشند، اما هنوز برای فرزندان و دوستانم، می توانند یک آغوش گرم باز کنند. هنوز می توانم به مهربانی این دست ها بنازم؛ همان طور که به دست های مادربزرگ نازنین و مادر خوبم. دست هایی هرچند زبر و زمخت، اما بالشی نرم تر از پر قو برای خواب بچه هایم. دست های یک مادر، که بدون گرفتن آن ها هنگام خواب، هرگز رویایی شیرین نخواهی دید...

مطالعات میان رشته ای

مطالعات میان رشته ای در دین پژوهی

در مطالعات میان رشته ای، تعدد روش و مسائل مختلف، روش های گوناگون را به میان می آورد. هر دانشی که به لحاظ سنخ مسائل، گوناگونی داشته باشد، از حیث روش نیز مختلف خواهد بود. از این جهت، کلام و اصول فقه، برخلاف فلسفه اند...ادامه را در وبلاگ تخصصی دینا بخوانید.

عطرآگین

 عطرآگین

مثل همه بود و نبود. قهرمان 14 سالگی من، وقتی توی کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پارک دورشهر، کتاب ها را بو می کشیدم و از بوی متفاوت کاغذها و کلیشه های سربی شان مست می شدم، عطرآگین بود. خواهر کوچک تر و ته تغاری یک سلسله خواهران طولانی که برعکس خواهرهای بزرگترش، نام زیبایی داشت.

مادرم مربی قرآن کانون بود و این یعنی سه تابستان پی در پی، هر روز من با ورود به بهشت کتابخانه  و کلاس های آن جا شروع می شد. خواهرم همبازی خوبی برایم نبود. یاد ندارم در هیچ یک از روزهای کودکی، باهم بازی کرده باشیم. همیشه گوشه ای از حیاط مال من و بریده عکس آدم های کتابهایم بود، و گوشه ای دیگر او با بچه گربه و جوجه مرغ و خروس و اردک بازی می کرد. اسباب بازی های مشترک، با نوبت های بازی منظم که دعوایمان نشود.

عطرآگین با همه دوستان مدرسه و غیر مدرسه ای من فرق داشت. خیلی راحت و بلند می خندید. خنده قشنگی که همیشه جلوی آینه تمرین می کردم مثل او باشد. از ویژگی های دخترانه چیزی در او نمی دیدم. زیبایی خاصی که مسحور کننده باشد، نه. رفتار محجوبانه یک نوجوان که مورد پسند بزرگترها در آن سال ها باشد، اصلا. خجالت هم ابدا! برعکس من که خجالت کش حرفه ای بودم و از سرخ شدن صورت و برافروختن تا لرزش دست و تپش قلب و عرق کردن کف دست ها تا قایم شدن توی کمد لباس ها موقع ورود فک و فامیلی که خیلی باهاشان رفت و آمد نداشتیم، همه را یکجا داشتم.

همیشه مسحور حرف زدنش می شدم. با صدای بلند و رسا عقایدش را می گفت و درباره خودش یا دیگران اظهار نظر می کرد. هر کتابی می خواند یا فیلمی می دید، درجا پنبه اش را می زد. آن روزها فیلم دونده را دیده بودیم و هفت تیرهای چوبی را که کانون در تمام مراکز کشور اکران می کرد. عطرآگین می گفت: مسخره ترین فیلم های عمرش را دیده. که چی یه مشت بچه سیاه سوخته برای رسیدن به یه قالب یخ مسابقه دو می دهند؟! چه معنی می دهد یکی دوربین را بگیرد جلوی چندتا پسربچه که ادای فیلم های وسترن را درمی آورند و مثل عقده ای ها با هفت تیر چوبی و الکی به هم شلیک می کنند؟!

روزهایی بود که همه این فیلم ها را تحسین می کردند. می گفت فیلم باید فیلم باشد. کتاب باید کتاب باشد. و این یعنی فیلمساز و نویسنده نباید عقده ای باشند. نمی دانم کلمه عقده ای را از کجا آورده بود. اولین بار این کلمه را از او شنیدم. شاید به خاطر خواهرهای بزرگترش که داشتند توی دانشگاه روانشناسی می خواندند. کتاب هایی که من می خواندم دوست نداشت. فقط دایرۀ المعارف ورق می زد. من نه. بی خانمان و باخانمان هکتور مالو را شخم زده بودم و قبل از این که تلویزیون فیلم یا سریالش را نشان بدهد، با پرین همذات پنداری کرده بودم برای داشتن یک پدربزرگ نامهربان و نداشتن یک پدر. کتاب های ژول ورن و ایزاک آسیموف، علمی تخیلی های جذاب جان کریستوفر در مورد سرزمین سه پایه ها... همه کتاب های خواهران برونته، ربکای دافنه دوموریه... و در واقع تمام کتاب های کتابخانه کانون را که شاید بیش از ده هزار جلد بود، در این سه سال خواندم.

از نظر من کتاب باید غرقت می کرد. کرم کتابی مثل من، بزرگترین لذت دوره نوجوانی اش همین بود. فارغ از دنیا و مافیها، شعرهای سهراب و فروغ را بخوانی، دیوان حافظ را صرفا برای مشاعره و گرفتن فال های عاشقانه که مثلا در آینده با کی ازدواج می کنی با خودت ببری این طرف و آن طرف، هرچه داستان در دنیاست ببلعی، حتا اگر تهوع سارتر باشد که نمی فهمی اش و کلیدر دولت آبادی باشد که حوصله توصیف هایش را نداری و تند تند دیالوگ ها را می خوانی، جنگ و صلح تولستوی و ادای ناتاشا را موقع حرف زدن با پیر بوزوخوف در آوردن... حرص خوردن از دست راسکولنیکوف قاتل در جنایت و مکافات داستایوفسکی... ماجراهای شیرین آن شرلی یتیم و زنان کوچکی که با ژوزفین کرم کتابش احساس نزدیکی روحی داشتی... و همه استلاها و خانم هویشام های چارلز دیکنز و کزت مظلوم بینوایان هوگو...

من با کتاب های تاریخی و فرهنگ ملل هم روابط عاشقانه ای داشتم. یک دوره فرهنگ ملل چین و ژاپن و کره و هند و این ها را در کانون خوانده بودم که مرا عاشق شرق دور و تاتامی، سایونارا، کیمونو، سلسله هان و کنفوسیوس، ساری هندی و تمثال ها و بت های خدایان هندو کرده بود و مست مست بودم. عطرآگین برایم نقش صحو بعد از سکر استغراق در جذبه این کتاب ها را داشت. می گفت: اینم شد کتاب؟! تو چقدر خلی! از نظر او کتاب یعنی همان فرهنگ های علمی و حکایات گلستان و بوستان سعدی. فیلم هم فقط فیلم های چاپلین و لورل هاردی و دزد دوچرخه و جمیع فیلم های هیچکاک! یادم نیست این ملغمه فیلم پسندی و کتاب خوانی عجیبش، از کجا آمده بود. به هر حال کشکول عجیبی بود که همزمان بوی پفک نمکی مینو و پفک کام و بیسکوییت رنگارنگ و نوشابه کانادادرای می داد و شربت سکنجبین و به لیمو!

البته من هم فیلم های کمدی کمدین های معروف و نئورئالیست های ایتالیا و هیچکاک را دوست داشتم. اما فیلم های مستند و تا حدی هنری روشنفکری آن زمان را هم می دیدم. عطرآگین از هامون متنفر بود و من عاشق صحنه ای که هامون توی دادگاه می گفت: این زن سهم منه... مال منه... عشق منه... هامون برای من فقط این سکانسش قابل درک و شیرین به نظر می آمد. خیلی قبل از این بود که تمام نقدها و کتاب های مرتضی آوینی را بخوانم و هامون از قله افتخارات فیلم بینی ام با کله سقوط کند ته دره ناکجاآباد.

به خاطر همین چیزها بود که مسحور عطرآگین می شدم و در عین حال نمی توانستم با وجود مخالفت با او، نظر خودم را بگویم. حرف از دهنم درنیامده، جمله ازلی ابدی اش این بود: اینم شد فیلم؟! اینم شد کتاب؟! تو هم داری عقده ای میشی ها!

من عاشق عطرآگین بودم و راحتی اش در نظر دادن. من هیچ وقت نمی توانستم به دوستم بگویم روسری که سر کرده بهش نمی آید. چاق شده و باید رژیم بگیرد. یا خیلی زشت می شود وقتی به حالت قهقهه می خواهد بخندد و دهان گشادش را مثل غاری بزرگ باز می کند! یا به مادرم بگویم: تا یک ماه دیگر اصلا نمی توانم در کار خانه به او کمک کنم، چون مطالعات مهمی دارم که خیلی ارزشمندتر از آب و کف درست کردن برای شستن قابلمه های قرشده و کثیف یا بلند کردن صدای جاروبرقی به خاطر یک ذره گردوخاک ناچیز است!

من همیشه ملاحظه صد جور آدم و صد جور چیز که از نظر خودم اخلاق به حساب می آمدند می کردم و همین نمی گذاشت اظهار نظر کنم. دل نداشتم ناراحتی کسی را ببینم یا اخمش را. روحیه کزت وار من برای راضی کردن همه تناردیه ها و ژال والژان ها وادارم می کرد خودم را جای همه شخصیت های فیلم ها و داستان هایی ببینم که می خوانم و می بینم و در خواب و بیداری با آن ها حرف بزنم. مثل آن ها فکر کنم، اما رفتارم کزتی باشد. یک تضاد آشکار بین درون و بیرون. شاید همان تضادی که ویرجینیا وولف هم داشت... سیلویا پلات هم داشت... صادق هدایت یا خیلی های دیگر. اما تضاد درون و برون من، هنوز به انتها نرسیده. انتخاب های من در زندگی، از رشته دانشگاهی و تحصیل و مدرسه و ازدواج و هزار چیز دیگر، با همین ملاحظات بوده.

گاهی فکر می کنم هرگز خود خودم نبوده ام. سعی کرده ام کسی باشم که دیگران دوست دارند و توقعشان است. انتظار دیگران را برآورده کردن، کار سختی است. سی و پنج سال ملاحظه... گذشتن از علاقه ها و آرمان ها... شاید اگر با همان رتبه سه رقمی هنر در سال 76، کارگردانی خوانده بودم و ملاحظه مادرم را نمی کردم، الان یک زهره شریعتی دیگر بودم. یک کارگردان، یک روشنفکر فرمالیست، یک پناهنده یا مهاجر... یا حتا یک زن خانه دار معمولی با همان دغدغه های معمولی یک آدم معمولی و متوسط.

همیشه از معمولی و متوسط بودن بدم می آمد. دوست داشتم آدم، نویسنده، هنرمند، زن و مادر درجه یکی باشم. در عین حال دوست نداشتم در جمع متفاوت و عجیب و غریب به چشم بیایم. شاید همان گریز از میان مایگی و همزمان ستیز با غرور علمی و انواع غرورهای دیگر... اما فکر کنم نمی شود. نمی شود همزمان در همه این ها درجه یک بود. زمان فرصتی نمی دهد. عمر راه خودش را می رود. هرچه بخواهی دریای درون را عمیق تر کنی، بازهم اقیانوسی به وسعت و واقعیت یک عالم و به عمق یک بند انگشت، به تو و زندگی ات هجوم می آورد و شن های ساحلی را که در زندگی ات شکل داده بودی، با یک موج آرام، از بیخ و بن نابود می کند. غرق می شوی...

این جور وقت ها دنبال یک عطرآگین می گردم. که مرا بیرون بکشد از خیالاتم، و پوزخندزنان محکم بکوبد روی شانه هایم و تشر بزند: اینم شد فیلم؟! اینم شد کتاب؟! اینم شد زندگی؟! داری عقده ای میشی ها!

و چقدر این روزها آرزو دارم به جای زهره بودن، عطرآگین باشم...