من هم مثل هر آدم دیگری، به کسانی که خودکشی می کنند فکر کرده ام. به دلیل کارشان، شیوه ای که برای قتل خود به کار می برند، هدف شان و نتیجه ای که می گیرند. حتا باید اعتراف کنم، خودم هم گاهی دلم خواسته مرتکب قتل خودم بشوم. در هجوم غم و غصه، ناجوانمردی دوستان و اطرافیان و هزار دلیل دیگر.

مدتی است یکی از هنرجوها، مدام در مورد خودکشی حرف می زند. می گوید دائم در تصورش هست که دارد خودش را دار می زند. هفته پیش حتا بحث کردیم چه روشی کم دردتر و سریع تر است! یکی گفت زدن رگ مچ دست... بچه ها گفتند: خیلی خشنه! زن های ایرانی این طوری خودشون رو نمی کشند. مگه برای جلب توجه. من هم گفتم: اصلا خشانتش به کنار... اون همه خون کل زندگی رو نجس می کنه و به گند می کشه! یه فکری هم واسه بازماندگان بدبخت بکنین که ناچارن این همه خون رو بشورن! (شوخی با خودکشی به نظرم بهترین روش بود برای این که دوستمون کمتر روی این قضیه به طور جدی تاکید کنه و ازش حرف بزنه)

یکی گفت: سم خوردن یا قرص خواب و آرام بخش بهتره. درد نداره. آدم توی خواب می ره. رمانتیک تر هم هست. مثلا واسه شکست عشقی. آتیش زدن و دار زدن و ... روش های مردونه اس بیشتر.

همان هنرجو، خیلی جدی گفت: شاید. ولی خودکشی خشن برای شکست عشقی هم داریم. نمونه اش پسردایی خودم. زنش ترکش کرد. خیلی غصه دار بود. خیاطی داشت. یه روز توی اتاق پرو مغازه اش خودش رو دار زد. اما انگار دار زدن فایده نداشته، برای همین با قیچی خیاطی گردن و تمام بدنش رو قاچ قاچ کرده بود. مغازه مدتها تعطیل بوده. برای همین کسی نفهمیده بود مرده. آخرش با دیدن خون هایی که کف مغازه از لای در اتاق پرو بیرون زده بود و معلوم بود، فهمیدن و در مغازه اش رو شکستن و مرده پیداش کردن...

برایم خیلی تلخ بود وقتی داریم در مورد داستان حرف می زنیم، یاد قتل خود بیفتیم. فکر کردم کاش می شد آدم ها به جای کشتن جسم شان، توانایی قتل افکار و احساسات غلط و اشتباهشان یا دیدگاه و جهان بینی معوج شان را به زندگی پیدا کنند و به بهترین شکل، این ها را بکشند. جوری که دیگر مزاحم نشوند. کاش صادق هدایت ها، ویرجینیا وولف ها، سیلویا پلات ها و خیلی های دیگر، چه نویسنده و شاعر و هنرمند و چه مردم عادی، فکرها و احساسات تاریکشان را می کشتند، فرقی نمی کند چه طور. چاقو، تیغ موکت بری، غرق شدن در دریاچه، گاز، طناب دار، سم و سیانور، قرص برنج و قرص آرامبخش و ... تدریجی یا ناگهانی...

امید چیز عجیبی است. اگر راهش بدهی، حتا وقتی از تمام دنیا و مافیها و بخصوص آدم های ناجوانمرد و ظالمش دلت گرفته، دیگر خودت را نمی کشی. این دنیا را وادار می کنی به جای این که از دست تو راحت شود، تو را تحمل کند و از حق زیست خود دفاع کنی. برخوردی فعالانه و نیچه وار در برابر هر نوع شکست و ناکامی. زندگی رنج است، بله. بودا هم می گوید: تولد، بیماری، پیری و مرگ رنج است. انسان در طلب جاودانگی است. اما جاودانگی با از میان بردن جسم به دست نمی آید. مبارزه می خواهد. مقاومت در برابر کسانی که می خواهند تو نباشی یا نادیده ات می گیرند. مهم نیست. تنها چیزی که اهمیت دارد، این است که واکنش منفعلانه بودا بهترین روش مقابله با رنج نیست. فرار کردن از رنج است.

نیچه می گوید نباید بدبختی ها را از بین برد. باید پرورش دادشان. سختی ها پیش نیاز رضایت خاطرند. درد شدید است که هنرمند را وادار به آفرینش اثر هنری می کند. طاقت بیاورید. از مشکلات احساس شرمندگی نکنید. خود را قربانی نبینید. از این شرمنده باشید که نتوانسته اید از درد و رنج، چیز زیبایی خلق کنید. متفکر محبوب نیچه، مونتنی فیلسوف هم می گوید: هنر زندگی یعنی یافتن راه هایی برای استفاده از مصیبت های خودمان...

با نیچه و مانند او موافقم. هرچند زمان هایی را در زندگی ام تجربه کرده ام، می کنم و خواهم کرد که آرزوی کشتن جسمم را دارم تا از زندگی فرار کنم. من هم خسته و مایوس و نومید می شوم. اما شاید کشتن این فکر غلط، دهن کجی بهتری به دنیای اطرافم باشد. زنده ماندنم و پاسداشت نعمت زندگی، شبیه زبان درآوردن کودکی شود به والدین سخت گیرش... یا زبان درآوردن انیشتین به جهان...

امروز، با استفاده از تمامی ابزار خودکشی، مرتکب قتل این افکار و احساسات شدم. بهترین قسمتش، خشونتی بود که به کار بردم، تیغ و خنجر را با تمام قوا در بدن مقتول فرو کردم. تا به حال فکر نمی کردم ریختن خون خود، آن هم چنین، تا این حد لذت بخش باشد. قاتل چه لذتی می برد از کشتن... بخصوص اگر مقتول، خودش باشد.