دینا و هفتانه خواهرند
آدرس دینا: zshariati.blog.ir
آخرین فیلم آنگ لی، کارگردان چینی تبار هنگ کنگی ساکن آمریکا که در هالیوود فیلم می سازد و اخیرا اسکار هم گرفته، سرشار از تصاویر بکر و زیبای طبیعت است. قصه سرراست و کلاسیک، پرداختن به رابطه عمیق انسان و طبیعت و ارائه صحنه های چشم نواز با رنگ های گرم و زنده از حیوانات اهلی و وحشی و طبیعت زیبای هند و اقیانوس آرام، این فیلم را برای مخاطب عام جذاب و شیرین ساخته است.
پای (مخفف پیسینگ) نام پسر نوجوان هندی است که اسمش سوغاتی عمویش از فرانسه است. هنگام تولد او پدرش نام استخر روباز و محبوبی را که خان عمو در فرانسه از شنا در آن لذت فراوان برده است، روی پسر دومش می گذارد. به نظر می رسد هندی ها با نام های عجیب و غریبی مثل این زیاد دست به گریبان باشند. جومپا لاهیری، نویسنده هندی تبار آمریکایی نیز در سال های اخیر رمانی به نام همنام نوشته است که سرگذشت جوانی هندی به نام گوگول را بازگو می کند که پدرش به دلیل علاقه به گوگول، داستان نویس روسی قرن نوزدهم، این اسم را روی پسرش گذاشته است. جوان از کودکی به خاطر نام نامانوس و نازیبایش که حتا هندی هم نیست، در تحصیل و زندگی در آمریکا دچار مشکل می شود. رنج درونی گوگول در رمان همنام و یافتن راهی برای رهایی از تضادهای فرهنگی میان هند و سرزمینی که اکنون تبعه آن است، درمانش در تغییر اسم معرفی می شود. نامت که عوض شد، دیگر به راحتی می توانی فرهنگ جدید را در خود هضم کنی...
پیسینگ را همکلاسی ها و حتا معلم ها در مدرسه مسخره می کنند. معنای نام او به هندی، خوش آهنگی و معنای فرانسه اش را ندارد، پیسینگ به هندی یعنی ادرار! و پسرک باهوش در آغاز سال تحصیلی جدید، هنگام معرفی خود به معلم ها و شاگردان کلاس، مخفف نامش، پای را به عنوان نام کوچک برمی گزیند و خود را از شر استهزای دیگران می رهاند. در عین حال هنگام توضیح معنی مخفف اسمش، زیرکانه می گوید: یعنی همان عدد پای (تلفظ هندی عدد پی در ریاضی)، یعنی بی نهایت... و همه مدرسه را از نام زیبا و بامعنایش شگفت زده می کند. حتا برای جلب توجه بیشتر و جبران همه سال هایی که مسخره اش کرده اند، تمام رقم های اعشار عدد پی را تا آنجا که می تواند، روی تخته سیاه می نویسد تا چشم بقیه به خاطر استعداد شگرف او از حدقه در بیاید!
پسرک غیر از دغدغه نام، به دنبال تجربه احساسات دینی عمیق هم هست. شاید همین دغدغه و اضطراب نام زیبا نداشتن، باعث دین عوض کردن های مداوم او می شود. والدینیش یکی مسیحی و دیگری هندوست و زندگی خوب و شیرینی هم باهم دارند. خانواده او چندان پایبند به دین و مذهب نیستند، در عین حال مانع تجربه های عجیب و غریب پای برای کسب آرامش درونی و حس امنیت در پرتو ادیان مختلف نمی گردند.
سرزمین هند پایتخت حضور نسبتا مسالمت آمیز بسیاری از ادیان جهان است. حتا شاید بتوان گفت همه ادیان. پیروان هر یک از ادیان توحیدی و غیر توحیدی، در مناطق مختلف شبه قاره هند گسترده اند. پای که اصالتا خود را هندو می داند، مدتی به سراغ کلیسا و مسیح می رود. زمانی که صدای اذان را می شنود و نمازخواندن مسلمانان را می بیند، نماز عربی هم می خواند. حتا در بزرگسالی در آمریکا کابالیسم یهودی را تدریس می کند. او همزمان هندوی مسیحی و مسلمانی است که به همه ادیان یکسان احترام می گذارد و البته با توجه به قسمت هایی که از هر دین در زندگی دینی اش برگزیده، مشخص است که تنها بعد تجربه دینی و فردی هر دین، یا در حقیقت ویژگی های عرفانی هر دین را چینش کرده است. همچنان که در بزرگسالی هم به کابالا که یکی از فرق عرفانی و مهم یهود است می پردازد.
پای شانزده هفده ساله است که پدرش حیوانات باغ وحشی را که منبع درآمد خانواده است، به امید دستیابی به شرایط مالی بهتر در آمریکا، همراه با اعضای خانواده، سوار یک کشتی ژاپنی می کند تا حیوانات را به باغ وحش های آمریکا بفروشد و زندگی جدیدی را در آن جا آغاز نماید. اما وقوع توفان در اقیانوس آرام و غرق شدن کشتی، پای را روی یک قایق نجات، همسفر یک گورخر، یک کفتار و یک شامپانزه و خطرناک تر از همه، ببری خونخوار می کند که پدرش در دوران کودکی، همیشه او را از نزدیکی به ریچارد پارکر (نام شکارچی ببر که طی یک اشتباه مضحک، آن را به عنوان نام خود ببر در دفتر باغ وحش ثبت کرده اند) برحذر داشته است.
سفر آفاقی و انفسی پای روی اقیانوس آغاز می شود. کفتار گورخر و میمون را می کشد. ببر هم کفتار را. اکنون تنها پای و ریچارد پارکر هستند که در گستره آب ها، در قدم اول باید خود را زنده نگه دارند و در قدم دوم، به و خشکی برسانند. پای تمام تلاش خودش را می کند تا طبق قانون اهیمسای هندویی و بودایی، آزاری به ببر نرساند. حتا وقتی امکان کشتن ببر را دارد، باز این کار را نمی کند. کمی غذا و امکانات زنده ماندن در قایق هست که پای سعی می کند عادلانه آن را میان خود و ریچارد پارکر تقسیم کند. وقتی غذا تمام می شود، پای برای ببر هم ماهی می گیرد و کم کم ترسش از او کمتر شده و هر دو به نوعی با خلق و خوی هم کنار می آیند.
وقتی پای خسته، ناتوان و گرسنه از سرگردانی، به خدا رو می کند و در مقاطع مختلف با نام ویشنوی هندویی، الله اسلامی و پدر مقدس مسیحی برای کمک صدایش می زند، خدا دعای او را اجابت می کند. به جزیره ای متحرک روی اقیانوس می رسد که بسیار زیباست. دیگر دغدغه تشنگی و گرسنگی ندارد و در اولین شبی که می خواهد روی درخت بزرگی استراحت کند، پی می برد که گیاهان جزیره همگی گوشتخوارند و هنگام شب، امنیت و آسایشی را که در روز دیده بود، تبدیل به سراب می شود. باز هم از ترس جان، و توانایی ریچارد پارکر در تشخیص این ویژگی جزیره که موجب شده بود اصلا از قایق پیاده نشود، به اقیانوس برمی گردد.
وقتی باز هم خدا را به سه دین صدا می زند، در ساحل مکزیک نجات می یابد و ریچارد پارکر، راهنما و همدم پای در دوره سرگردانی، بدون خداحافظی راهی جنگل می شود و می رود. گویا نقش خود را برای نجات پای تمام شده دیده باشد. پای داستان نجاتش را برای شرکت بیمه ژاپنی، به دو شکل تعریف می کند. آن ها باور ندارند بتوان روی آب با ببری وحشی همسفر شد و جزیره گوشتخواری دید که در عین زیبایی، خطرناک است. این است که پای جای حیوانات را آدم های توی کشتی عوض می کند. گورخر را مسافر ژاپنی بودایی می خواند، میمون مهربان را مادر خودش، کفتار را آشپز بدخلق و بی ادب کشتی و ریچارد پارکر هم نقش خود پای را می گیرد. در سکانس نهایی فیلم، پای که اکنون بزرگ شده و خود صاحب خانواده است و استاد دانشگاه، داستان زندگی اش را برای یک نویسنده امریکایی که اعتقادی به خدا ندارد تعریف می کند و انتخاب ایمان به خدا را با انتخاب این دو داستان یکی می داند. نویسنده هم مانند پای، باور به داستان اول، یعنی زندگی با ریچارد پارکر و نجات به یاری خدا را ترجیح می دهد.
وحدت متعالی ادیان در سطح تجربه دینی و عرفانی، هرچند بسیار سطحی و شعاری در فیلم مطرح شده، اما حکایت از تمایل هالیوود و کارگردان به فلسفه سنت گرایانی چون شوان دارد. در عین حال از وجوب همراهی علم و تجربه پوزیتویسم غیر منطقی (ابطال گرایی پوپر) هم برای نجات بشر از اقیانوس رنج در این جهان سخن می راند. وقتی پای مخفف نامش را عدد پی در ریاضی معرفی می کند که بی نهایت است، یا هنگامی که سر میز غذا مسیحی گونه از خدا بابت نعمت ها تشکر می کند و پدر به او پیشنهاد می کند علاوه بر تجربه دین های مختلف برای یافتن پاسخ به پرسش هایش در باب انسان و جهان، سری هم به دنیای علم بزند، و وقتی به کمک دفترچه راهنمای زنده ماندن روی قایق نجات همراه با وجود یک حیوان وحشی می تواند خود و ببری درنده را از مرگ نجات بخشد، به نظر می رسد همراهی تجربه عرفانی در دین، اخلاق و تجربه علمی دوران مدرن متاخر، برای نجات بشر از رنج، و داشتن یک زندگی خوب و شادمانه کافی باشد. هرچند این فیلم و دیگر فیلم هایی با این مضامین، هنوز به پرسش های پای (که در حقیقت نمادی از کل بشریت است) در باب نسبت انسان، خدا و جهان، پاسخ قانع کننده ای ندهند.
وحدت متعالی ادیان و نژادهای مختلف انسانی، برای یک زندگی خوب این جهانی، هجرت از سرزمینی چون هند می طلبد که بهشت ادیان است، به سوی پارادایز آمریکا که فرهنگ و تمدنش مخلوطی از نژادهای متعدد و گوناگون است، و طبیعتا کارگردانی هم به نام آنگ لی چینی تبار هنگ کنگی آمریکایی باید آن را بسازد.
اشک می ریختم و به قاچ هندوانه ام گاز می زدم. شیرین بود؛ مثل قند. هر طرف سر می چرخاندم، آدم بود. انگار روز سیزده به در باشد که مردم به فاصله یک متر یک متر، روی خاک و چمن زیرانداز پهن کرده باشند و مشغول بگو و بخند و خوردن...
اما یک تفاوت بزرگ داشت. درست است که خیلی ها خانوادگی آمده بودند، اما جا به جا هم دسته های بزرگی از زن ها و مردها خاکی و گِلی و خسته، روی خاک، آسفالت و چمن ولو شده بودند. همه از دم سیاهپوش. لبخند به لب احدالناسی نبود. موی زن ها پریشان و درهم، از زیر مقنعه ها و و روسری ها بیرون زده بود. چادرهای شان خاکی بود و هیچ کس به فکرش هم نمی رسید چقدر چروک است و کثیف. مردها بیشترشان پابرهنه بودند. نه این که مخصوصا پابرهنه آمده باشند؛ توی آن جمیعیت میلیونی، کفش و دمپایی اولین گزینه مناسب برای گم شدن می شود. حتا بعضی ها لباس شان هم پاره شده بود.
و من وسط این جمعیت، به این فکر می کردم که دیگر هرگز مادرم را نخواهم دید. خواهرم با خیال راحت خوراکی هایش را برای روز مبادا قایم می کند و دیگر نگران ناخنک زدن های من نیست. مادربزرگم کمی برایم گریه می کند و سر هر نماز برایم قرآن می خواند، بلکه یک روز پیدا شوم و برگردم خانه.
یکی از همین مردهای خسته و خاکی که سبیل های کلفتی داشت و لحظه ای که به طرفم آمد، وحشت کردم، قاچ هندوانه را به من داد. بی صدا اشک می ریختم و پاهای خسته ام را دنبال خودم می کشیدم. پنجه هایم توی کفش تاول زده بودند. پشت کفش ها را خوابانده بودم که انگشتان کوچک پایم جایی برای نفس کشیدن داشته باشند. یک ساعتی بود در میان این همه آدم گم شده بودم و بی هدف، فقط راه می رفتم. راسته چمن های طولانی بهشت زهرا را گرفته بودم و زیر نیم وجب سایه درخت ها سر ظهر خردادماه، دنبال مادر و خواهر و مادربزرگم می گشتم. ولی چطور می توانستم بین این همه چادر سیاه، پرچم سیاه و پیراهن سیاه، پیدایشان کنم؟ غیر ممکن به نظر می رسید.
این بود که داشتم دعا دعا می کردم خدا به مادرم رحم کند و خیلی از دستم عصبانی نشود و غصه بخورد. یک جوری مرا زود فراموش کند و حالا که قرار است یکی از نگرانی های بزرگ زندگی اش کم شود، در ادامه زندگی سختی نکشد. خواهرم همیشه معدلش بیست بشود و در امنیت کامل بتواند خوشمزه ترین خوراکی های عالم را، توی کمد دیواری خانه قایم کند و نگران ناپدید شدن ناگهانی شان نباشد. به این جا که رسیدم، رگ بدجنسی ام گل کرد. ته ته دلم، یه کمی هم آرزو کردم مزه این خوراکی ها، لحظه ای که دارد آخرین گازش را به آن ها می زند، کوفتش بشود، اشک توی چشمهایش حلقه بزند و دلش بخواهد من در این لحظه پیش او باشم.
بعد کامیون های کانتینردار بزرگی را دیدم که این چند روز همه جا بودند. بطری آب و دوغ و نوشابه پخش می کردند. بسته های نان خشک، نان و پنیر و سبزی... و حتا خربزه و هندوانه. هر طرف نگاه می کردی، عکس امام خمینی بود. کوچک و بزرگ نداشت. اگر کسی در حال گریه نبود تعجب می کردی. چشم ها قرمز و پف کرده بودند. پدرها و پسرها، برادرها و شوهرها، همان روز اول توی جمعیت گم شدند. بعضی شان یک هفته طول کشید برگردند خانه. کسی ازشان خبر نداشت. مادرها گیج و منگ و حواس پرت، بچه ها را یادشان می رفت. دست شان را ول می کردند و یک دفعه دم نوحه و روضه می گرفتند. سرگردان راه می رفتند و راه می رفتند. نگاه ها عمق نداشت. انگار بعد از سال ها چشم باز کرده باشند، برقی در چشم ها نبود. نگاه می کردند، ولی نمی دیدند، راه می رفتند، ولی نمی رسیدند، حرف می زدند، ولی نمی شنیدند، یا برعکس...
برای ده سالگی ام، خیلی سنگین بود؛ تجربه دیدن یک مینیاتور از صحرای محشر. اشک ها بی وقفه روی قاچ هندوانه می ریختند و من از شدت تشنگی، طعم شوری بیرنگ اشک و شیرینی قرمز هندوانه را با تمام وجود حس می کردم. وقتی بالاخره قدم به آسفالت گذاشتم تا از کنار یکی از همین کامیون های توزیع آب رد بشوم، دیدم مادرم بال های چادرش رهاشده، و با دست های باز به طرف من می دود. مادربزرگ لنگ لنگان دنبال او می آید و خواهرم اشکریزان دارد دستش را می کشد.
یکی از عجیب ترین و سینمایی ترین تصویرهای من از کودکی است... همه حرکات را اسلوموشن می دیدم. مادرم و دویدنش به سمت من، جمعیتی که گویی در یک لحظه تاریخی متوقف شده بودند، همه چیز تار بود و این وسط، فقط عکس های امام روشن و واضح، در اطراف من دیده می شدند؛ با همان نگاه نافذ، باابهت و صلابت. گویا تنها چیزی که حرکت داشت، زنده بود و می درخشید، فقط او بود.
مبعوث در شیشه
زهره شریعتی
مريم برايت يك دسته گل سرخ خريده است. همان كه هميشه دوست داشتي. گل فروش داشت زياد بهش مي رسيد، مريم نگذاشت. گفت «نه آقا! نمي خوام تزئينش كنيد. مال پدرمه.» و با احتياط پنج شاخه گل سرخ را كه فروشنده با روبان و كاغذ سلفون به هم پيچيده بود، گرفت. سرش را بلند كرد و به من گفت «براي روز پدر»؛ و بعد از مدتها لبخند زد.
روز ميلاد بود و خيابانها شلوغ. دير رسيديم. از پشت آن اتاقك شيشه اي كه سه متر با تو فاصله داشت، ديدم كه رنگ به رويت نيست و فقط لبهايت تكان مي خورد. مي دانستم چه مي گويي. به سختي سرت را برگرداندي و به ما نگاه كردي. پرستار آرام در گوشم گفت «حالش بدتر شده. فعاليت مغزي اش خيلي كم شده و شايد نفهمه كه شما كي هستين.» خودم مي دانستم حالت خوب نيست، اما تو حتما مي فهميدي ما كي هستيم. مگر لبهايت به دعا تكان نمي خورد؟ پرستار اين را نمي ديد، ولي من ديدم.
قد مريم تا آنجا كه سرت را ببيند مي رسيد. قسمت شيشه اي اتاقك از گردن مريم بالاتر بود. براي آن كه بهتر تو را ببيند از زمين بلندش كردم. لبخند نامحسوس تو را ديد و با ذوق و شوق دسته گل را برايت تكان داد. فرياد زد «بابا! روزت مبارك باشه.» و بعد از بغلم دولا شد و دسته گل را جاي هميشگي كه مي توانستي ببيني در گلدان پشت شيشه گذاشت. مريم مي دانست، اما پرسيد «حالا نمي شه بديم بوش كنه؟ شايد بهتر شد؟! »
مريم منتظر پاسخ بود. لبخندي يا تكان دستي. ولي من مي دانستم كه نمي تواني. زيارت عاشورايت تمام شده بود. تمام انرژيت را براي خواندن آن مصرف كرده بودي. در گوشش گفتم «چشمهاي بابا رو ببين. بازتر شدن.» و او به چشمهايت دقيق شد و خنديد. فهميد كه شنيده اي. خيالش راحت شد و خودش را از بغلم سر داد پايين. برايت دست تكان داد و رفتيم.
***
از بيمارستان تلفن زدند. به مريم نگفتم كه به حال كما رفته اي و ديگر همان لبخند نامحسوس و تكان لبها و حركات چشمها را هم نمي توانست از تو ببيند. روز جمعه از صبح اصرار كرد كه با من و مادرت براي ملاقات بيايد. لب برچيد، گريه كرد، ناهار نخورد، تا راضی شدم.
سه نفري از پشت شيشه تو را پاييديم. تنها حركت جسمي تو در سينه ات بود كه قلبت كار مي كرد و با هر دم و بازدم بالا و پايين مي رفت. آن قدر دستگاه به تو وصل بود كه نمی شد همان را هم خوب ديد. مريم را بوسيدم و گفتم «چيزي نيست. چند روز ديگه حتما بهتر مي شه و مي فهمه كه ما اومديم.» گرچه، اصلا حرف خودم را قبول نداشتم. مادرجان هر طور بود جلوي خودش را گرفت و نلرزيد. من هم كلمه اي نگفتم. مريم خودش حال ما را فهميد و گفت «بريم مامان. شايد بخواد بخوابه.» و من مي دانستم كه خواب و بيداري براي تو فرقي ندارد.
***
از صبح حال خودم را نمي فهميدم. دست و دلم به هيچ كاري نمي رفت. سي و هشت روز بود كه در آن اتاقك بودي و من و مريم هر روز مي آمديم و منتظر ذره اي واكنش و حركت تو مي شديم. از سيزدهم رجب به بعد، ديگر همان لبخند نامحسوس و تكان لب و چشمهاي باز را هم نداشتي تا ببيني كه مريم روز به روز لاغرتر مي شود، اما ملاحظه ي مني كه ديگر طاقت انتظار را نداشتم مي كند و اصلا بي تابي هاي معمولش را ندارد. ديگر اوست كه مرا دلداري مي دهد.
فكر همه چيز را كرده ام. همان طور كه هميشه مي خواستي و در بيمارستان، آن موقع كه هنوز توان حرف زدن داشتي گفته بودي. وصيت نامه ات را چندبار خوانده ام و حفظ شده ام. شماره تلفن دوستانت را دم دست گذاشته ام. براي مريم بي آن كه بداند، لباس سياه خريده ام. ديگر فكر مي كنم آسايش تو از اين وضع مهمتر است. ولي از خودم خجالت مي كشم كه با برنامه ريزي كامل منتظرم. حتا فكر اين كه به كدام گل فروشي سفارش دسته گل سرخ، آخرينش را بدهم، اين كه به مريم چه بگويم و چطور حرف بزنم را هم تمرين كرده ام.
***
براي مريم چادر نماز دوخته ام كه روز مبعث براي جشن تكليفش به او بدهم. مدتهاست قولش را داده ام، اما دل خياطي نداشتم. سي و نه روز است كه از پشت اين ديواره شيشه اي تو را مي بينم. امروز مريم را نياورده ام. سرما خورده بود و با اين كه خيلي دلش مي خواست بيايد، به روي خودش نياورد. امروز تنها آمده ام تا تنها حرف بزنم. ته دلم از سرما خوردگي مريم خوشحال كه نه، راضي بودم.
دلم خيلي گرفته، اما در اين سي و نه روز ذره اي اشك به چشمم نيامده. از اين كه نمي توانم گريه كنم خسته شده ام. چادر نماز مريم را همراهم آورده ام. گلهاي سرخ ريز و قشنگي دارد. يادت هست؟ همان پارچه اي است كه خودت از مشهد برايش خريدي. موقعي كه مي توانستي راه بروي و حالت بهتر بود.
چادر نماز تا شده را روي شيشه مي گذارم و مطمئنم با چشمهاي بسته هم مي بيني. نگاه كن! من حركت تندتر قلبت را حس مي كنم و مي دانم كه وقتي بالا و پايين رفتن سينه ات سريعتر مي شود، فهميده اي كه چه مي گويم. نگران من و مريم نباش. مدتها منتظر اين روزها بوده ام. آمده ام. حالم خوب است. فقط گلويم گرفته و نمي دانم چرا موقع حرف زدن نمي توانم جلوي شكسته شدن صدايم را بگيرم. مي شنوي؟ مي خواهم برايت حرف بزنم. صدايم را بلندتر مي كنم تا بهتر بشنوي. مثل فرياد... كه ناگهان پرستار می آید تو. با تعجب به من نگاه مي كند كه دهانم باز مانده. سرم را پايين مي اندازم.
***
امروز عيد مبعث است. با مادرجان و مريم آمده ايم. مريم دسته گل محبوبت را در گلدان پشت شيشه گذاشته و چادر نماز گل سرخي اش را سر كرده است. برایت شعری را که تازه یاد گرفته می خواند.
پرستار مدام به مونيتور دستگاه نشانگر فعاليت قلب نگاه مي كند. من هم سير نگاه او را دنبال مي كنم و به نظرم مي رسد كه صداي يكنواخت فعاليت قلب كم كم آرامتر و كندتر مي شود. مادرجان سرش پايين است و ذکر می گوید. حواسش نيست. پرستار با عجله بيرون مي رود و صداي او را مي شنوم كه دكتر را صدا مي زند. چشمهايم را مي بندم و مريم را محكمتر در بغل مي گيرم. ديگر نمي توانم، دوباره چشمهايم را باز مي كنم. مريم بي آن كه متوجه چيزي شده باشد، سرش را برمي گرداند و مي گويد «مامان! براي بابا قرآن بخونم؟ یه سوره ديگه هم حفظ کرده ام.» نمي توانم حرف بزنم. با سر اشاره مي كنم كه بخوان. صدا وريتم كند قلب كم كم به سوتي ممتد و يكنواخت تبديل مي شود. دكتر و چند پرستار ديگر، با عجله از در داخلي اتاق شيشه اي وارد مي شوند و مي بينمشان كه با عجله دستگاهها را چك مي كنند.
مريم آيات اول سوره علق را كه ياد گرفته مي خواند «اقرا بسم ربك الذي خلق...» بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد... شانه هاي مادرجان مي لرزند. دستهايش را به سينه مي فشارد. مريم را به خودم مي چسبانم، صدايش گرفته «خلق الانسان من علق...» همان كه انسان را از خون بسته اي خلق كرد...
دكتر و پرستارها سرشان را پايين مي اندازند و صداي ناله يكي از آنها را مي شنوم. «اقرا و ربك الاكرم...» بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است... «الذي علم بالقلم...» همان كه به وسيله قلم تعليم نمود... «علّم الانسان مالم يعلم...» و به انسان آنچه را كه نمي دانست آموخت... «انّ الي ربك الرّجعي...» به يقين بازگشت همه به سوي پروردگار توست...
مادرجان ديگر به وضوح و با صداي بلند هق هق مي كند. دستهاي من آن قدر مي لرزد تا مريم از ميانشان سر مي خورد و پايين مي آيد. پاهايش به زمين مي رسند. نمي دانم چيزي فهميده يا نه. صورتش را نمي بينم. خودش را بالا مي كشد و صورتش را به شيشه مي چسباند. اشكهايش را مي بينم كه با هق هقي آرام از روي شيشه مي غلتد. شانه هايش را از پشت مي گيرم. به دستگاه نشانگر فعاليت قلب خيره مي شوم كه پرستار مي خواهد آن را از تو جدا كند. اما انگار دلش نمی آید. دكتر از آن سمت شيشه به ما خيره شده و چهره اش درهم است. مريم با بغض و به زحمت دوباره مي خواند «اقرا باسم ربك الذي خلق... خلق الانسان من علق...»
از ميان پرده هاي لرزان اشك، پرستار را مي بينم كه متعجب دكتر را صدا مي زند و مونيتور را نشان مي دهد. صداي سوت ممتد تبديل به ضرباتي منظم و آرام شده است. اعتماد نمي كنم. دكتر دستور شوك مي دهد. سر مريم را برمي گردانم تا نبيند و ناگهان طنين اوليه و سريع قلب به گوش مي رسد و سينه ي تو با دم و بازدم بالا و پايين مي رود.
تو را به مريم نشان مي دهم. انگشتان دستت مي لرزد و تكان مي خورد. مريم فرياد مي كشد «بابا! بابا! چادرم رو نگاه كن!» و من معني چهل روز خلوت تو را در اين اتاقك شيشه اي مي فهمم؛ و تو اكنون دوباره مبعوث و برانگيخته شده اي براي دخترت...
او را از روي عكسهايش مي شناسم. يك جا مرا روي دوشش گذاشته و مي خندد، يك جا وقتي ده ماهم بوده داشته قلقلكم مي داده و من هم نامردي نكرده ام و خنده كودكانه ام تا بيخ گوشم كش آمده. توي يك عكس ديگر توي حياط مادربزرگم چله زمستان يك آدم برفي غول پيكر درست كرده و مرا به عنوان دماغ آدم برفي روي دستهايش نگه داشته و مامان و بقيه فاميل دارند غش غش مي خندند.
دخترخاله ام يك بار گفت «خوش به حالت كه بابا نداري. سركوفتت نمي زند، كتك نمي خوري و در موردت سختگيري نمي شود.» خيلي جا خوردم از حرفش. مگر مي شود بابا اين قدر بد باشد؟ و در عالم 14 سالگي ام خوش حال شدم از اين كه بابا ندارم. يا حداقل بابايي ندارم كه آرزوي مرگش را داشته باشم.
این سیزده رجب مرا بدجوری هوایی می کند...
چرا شرلوک هولمز هنوز محبوب است؟
به بهانه بازپخش سریال از شبکه تماشا
زهره شریعتی
سرآرتور کانن دویل (1930- 1859) پزشک و نویسنده نامدار اسکاتلندی در قرن نوزدهم، شخصیت شرلوک هولمز را از روی یکی از همکارانش که جراحی بلندقامت و لاغراندام بود الهام گرفت. معروفیت هولمز به خاطر قدرت استثنایی او در مشاهده جزئیات و استنتاج منطقی بر اساس آن است؛ قدرتی که وی را بدون شک معروفترین کارآگاه تخیلی جهان و یکی از مشهورترین مخلوقات داستانی همه اعصار ساختهاست.
